نام کتاب: یک عاشقانه آرام
می گویم، یک ریاضی دان خل، حساب کرده است که اگر، چاهی خالی به عمق این قدر و قطر اینقدر - خیلی بزرگ و گود- وجود داشته باشد و مردم یک شهر کوچک، با این تعداد جمعیت، هر روز، یک ریگ به درون آن بیندازند، بعد از این مدت - که اصلا زیاد نیست - دیگر چاهی وجود نخواهد داشت.
- گیله مرد مهربان! چقدر ریاضیاتت خوب است! - عاشق، عدد نمی فهمد، فقط این را حس می کند که عدد، مثل عشق در نهایت خدا جاری ست.
عدد بی نهایت است خدا، بی نهایت است عشق، بی نهایت
یک مرد بزرگ روحانی، روزی به من گفت: « خدا همان عشق است، و همان عدد، فهمیدنی نیست، احساس کردنی ست.)
امروز، این سه شنبه، من، بسیار جدی، دست راستم را طوری می گیرم که گویی دسته گلی در دست دارم. جدی با احتیاط، تو نگاه می کنی و لبخند می زنی
- بچه ها سلام! امروز ما پول نداشتیم. برایتان یک دسته گل بزرگ از باغ خبال آوردیم. دفعه ی دیگر اما دست پر می آییم. امروز، باید قدری قانع باشید؛ قانع به همین گلها.
دسته گل را از دست راست، به دست چب می دهم. یک گل از لای دسته بیرون می کشم و به بیمار اولین تخت، تعارف می کنم.
- برای تو، عزیز من! گلی به هر رنگ که بخواهی، و یا هر شکلی که بخواهی. دخترک، نگاه می کند. هنوز قصه را نگرفته است. دستم را خالی خالی می بیند. مات دستهای خالی را می یابد.
- خواهش می کنم بگیر دخترم! |
دخترک با تردید دست دراز می کند. فضا را بد می گیرد. اگر گل بود بر زمین افتاده بود. بعد، دستش را باز می کند و لبخند می زند.
عسل آهسته می گوید: افتاد روی شمدت.

صفحه 98 از 173