- ادبیات نوع تاپ زندگی ست خانم! انسان، تا درد نکشیده باشد، نمی تواند درد را بنویسد - آنطور که ادبیات نوشته باشد، شما می توانید بگویید که ما هنوز به لحظه انطباق آنچه که باید باشد بر آنچه هست نرسیده پیم، انطباق هنر بر زندگی جاری
- شاید این طور باشد، بفرمایید؟ زن خوبی ست، قهوه هم ظاهرش نمی گوید شکر دارد یا نه (- اما امروز، دستمان خالی خالی ست، دیشب قرار بود برایمان قدری پول بیاورند، نیاوردند.
- نه جیب هایت را بتکان! - آن قدر نیست که دسته گلی بشود، اما چند آب نبات، چرا
- عیب ندارد امروز، با گل خیال و چند آب نبات به دیدن شان می رویم، هفته دیگر با دستهای پر پر.)
بانوی انگار تلخ می گوید: اتاق دویست و سه
در طبقه دوم، وارد اتاق دویست و سه می شویم، ما را می شناسند، لااقل دو نفرشان، یک بار با گل و شکلات و شادی به دیدنشان آمده پیم.
آن روز پسرکی اینجا بود که یک پایش را بریده بودند، خدا لعنت کند را ننده هایی را که به قدر یک مورچه ی مرده هم شرف ندارند، اگر می شد آن قدر بی رحم باشیم که در برابر آن پا، یک پای راننده را بگیریم، دیگر هرگز، هیچ دیوانه یی، هیچ بچه یی را آنطور له نمی کرد.
- ناگهان پرید وسط خیابان.
- بچه ها طبیعی ست که ناگهان بدوند. دنیا باید جای دویدن بچه ها باشد نه جای له کردن بچه ها، آن قدر تند می رفتی که چه کنی؟ جهان را نجات بدهی؟ یا بنشینی پشت میز قمار، یا در یک میخانه یا چند رفیق بیکار، زمان کشی کنی؟ هرگز در تمام زندگی ات کاری به سود مردم کرده یی که حال، تصور کنیم نمد می راندی تا شاید کاری برای کسی بکنی؟ تو، دستم را می کشی و می گویی، بیا برویم! او که معنی حرفهای تو را نمی فهمد. تو هم که نمی توانی با جدل های منطقی، جهان را تغییر بدهی
می گویم، با وجود این، باید گفت چاره یی جز به تکرار و خیره سرانه گفتنی نیست. راه می افتیم، بغضم را فرو می دهم
- شاید این طور باشد، بفرمایید؟ زن خوبی ست، قهوه هم ظاهرش نمی گوید شکر دارد یا نه (- اما امروز، دستمان خالی خالی ست، دیشب قرار بود برایمان قدری پول بیاورند، نیاوردند.
- نه جیب هایت را بتکان! - آن قدر نیست که دسته گلی بشود، اما چند آب نبات، چرا
- عیب ندارد امروز، با گل خیال و چند آب نبات به دیدن شان می رویم، هفته دیگر با دستهای پر پر.)
بانوی انگار تلخ می گوید: اتاق دویست و سه
در طبقه دوم، وارد اتاق دویست و سه می شویم، ما را می شناسند، لااقل دو نفرشان، یک بار با گل و شکلات و شادی به دیدنشان آمده پیم.
آن روز پسرکی اینجا بود که یک پایش را بریده بودند، خدا لعنت کند را ننده هایی را که به قدر یک مورچه ی مرده هم شرف ندارند، اگر می شد آن قدر بی رحم باشیم که در برابر آن پا، یک پای راننده را بگیریم، دیگر هرگز، هیچ دیوانه یی، هیچ بچه یی را آنطور له نمی کرد.
- ناگهان پرید وسط خیابان.
- بچه ها طبیعی ست که ناگهان بدوند. دنیا باید جای دویدن بچه ها باشد نه جای له کردن بچه ها، آن قدر تند می رفتی که چه کنی؟ جهان را نجات بدهی؟ یا بنشینی پشت میز قمار، یا در یک میخانه یا چند رفیق بیکار، زمان کشی کنی؟ هرگز در تمام زندگی ات کاری به سود مردم کرده یی که حال، تصور کنیم نمد می راندی تا شاید کاری برای کسی بکنی؟ تو، دستم را می کشی و می گویی، بیا برویم! او که معنی حرفهای تو را نمی فهمد. تو هم که نمی توانی با جدل های منطقی، جهان را تغییر بدهی
می گویم، با وجود این، باید گفت چاره یی جز به تکرار و خیره سرانه گفتنی نیست. راه می افتیم، بغضم را فرو می دهم