نام کتاب: یک عاشقانه آرام
چسبیده به پا و باز کردن دگمه های بادگیر و دراز کردن آسوده پاها را در خود داشته باشد. قله، هم، اما، نیست ( یادت باشد که ما، یک هفته را، به میل خود، با یکشنبه آغاز کردیم، اما همیشه چنین نیست) پس به داد سه شنبه ها باید رسید. آن جا را چنان لبریز کنیم که به درون چهارشنبه ها سر زیر کند و از آنجا، چکه چکه، به درون کاسه ی آبی پنجشنبه ها بچکد.
- سه شنبه ها را، علیرغم همه ی گرفتاری هایی که داریم، با دیداری پر طراوت، تازه و شاداب کنیم، سری به بیمارستان کوچک کودکان بزنیم که در آن خیابان قدیمی هنوز پردرخت، بنایی قدیمی دارد که همیشه از درونش صدای گریه ی بچه می آید، و صدای فریادهایشان و صدای تشر
- دوست داری سه شنبه هامان را با دیدار از بچه های دردمند آغاز کنیم؟ - اگر مجبور باشیم، صبح، سر کارمان برویم چطور؟ - اجبار با آغاز نمی خواند، زمانی که به بیمارستان کودکان می رویم، آغاز سه شنبه هاست - حتی اگر غروب باشد.
ما اگر آفتاب را، یک لحظه، به درون قلبهای خاکستری شده ی بچه های دردمند بتابانیم. عشق، با قبای ارغوانی بلند، صوفیانه خواهد رقصید : « یک پا بر زمین خواهد کوفت، یک دست بر عرش، چنان که زمین، یک هفته، به ضربه پا بلرزد، عرش به اشاره ی دست» |
برویم، دست در دست هم، از آن هفت پله مرطوب بالا، برسیم به آن پیشخوان، و به آن بانو که انگار بسیار تلخ است - قهوه ی بی شکر - سلام کنیم - سلام خانم! - سلام
- ما باز آمده ایم، با اجازه ی شما، سری به بچه ها بزنیم، به بچه های که دردشان بیشتر است و تنهاترند، و دیشب، بیش از دیگران گریسته اند. عیبی که ندارد، بله؟
- چه عجب دارد؟ کاش خیلی ها، لاقل تعدادی، مثل شما بودند. بچه ها چشمشان به در خشک می شود، پدران شان کار می کنند، مادران شان هم، اغلب بچه ها، بی کس و دست خالی هستند.
- تمام دنبا مال بچه هاست خانم! خبرشان کنید! - خبرشان می کنیم، باور نمی کنند، حیف! دروغ هایی هست که حتی بچه ها هم باور نمی کنند.
- سعی می کنم در قلب های کوچکشان گیاه ماندگار چنین باوری را بنشانیم. شما ادبیات می بافید آقا! ادبیات تقلید زندگی ست نه عین زندگی

صفحه 96 از 173