نام کتاب: یک عاشقانه آرام
بانوی خوب آذری من! آن طبیبان را که بچه های بیمار را روی دستهای ملتمس مادران درمانده شان آنقدر نگه می دارند که بچه ها جان می کنند و می میرند، فرو بگذار! ما روزی این طب بدکار ابلیسی را به گورستان خواهیم فرستاد - همراه با سنگی بر آن که «اینجا بزرگترین انسان کش هرزه ی تمامی تاریخ را به خاک سپرده پیم. باشد که زمین خاکسترش را نیز هرگز به ما باز پس ندهد.»
عزیز من! طب روزگار ما، عشق را با قدرت اهریمنی خویش رد می کند تا بتواند شهوت را سریر سلطنت نامبارک خویش کند ...)
اگر می خواهی عاشق خوبی باشی یا خوب عاشقت باشند، حتی در نوجوانی- سنی که عشق چیزی جز برق نگاه، لمس دست و تشنگی لبها نیست - به خویشتن بیاموز که علیرغم همه ی دل مشغولی ها، بچه ها را با تمامی پهناوری بی کرانه ی قلبت عزیز بداری. این کار به آسانی شدنی ست - مثل از بر کردن یک غزل ناب از مولوی.
دلت می خواد از عبور دو کبوتر در اوج آسمان، سوسو زدن دو ستاره ی همجوار در شبی بی مهتاب، شکوفه باران دو درخت ازگل جنگلی در کنار هم، پیوستن دو باریکه آب در کوهپایه یی به هم، حضور مشی و مشیانه در رویا، حرکت دو لکه ابر از پی هم، و دو خواننده که همصدا و هماهنگ تصنیفی قدیمی را می خوانند، به اوج لذتی برسی که بیانش نتوانی کرد؟ به خودت یاد بده که از زمین خوردن یک طفل
رهگذر به گریه بیفتی. با پرده ای از اشک در برابر دیدگان بشتابی، از جا بلندش کنی، بنوازی اش، بتکانی اش، بخندانی اش، شیرینش کنی، راهش بیندازی - بی توقع هیچ سپاس، گر چه در چشمانش چراغانی هزار چلچراغ را خواهی دید.
- بس است مرد! سه شنبه هایت را بخوان! چیزی به صبح نمانده است.
- احساس بطالت، از کمر کشی هفته آغاز می شود، از سه شنبه ها
سه شنبه، نه مژده شروع دارد نه نشاط پایان، نه سهمی از ابتدا، نه دانگی از انتها. نه راهی ست سربالا، که به امید رسیدن به قله یی بتوان نفس زنان و کوفته پیمودش، نه سرازیر است که شادی ترک قله را با شوق رسیدن به خانه و زمین گذاشتن کوله و کندن پوتین های

صفحه 95 از 173