نام کتاب: یک عاشقانه آرام
- حالا تو خیال می کنی امشب که شروع کردی، فردا استاد احصایی می شوی؟
- نه ...... اما ده سال بعد، برای خودم استادی هستم، فقط ده سال بعد و اگر امشب شروع نکنم از آن ور، یک شب عقب می افتم و قیمت نهایی وقت را آن ور خط معین می کنند نه این ور
- پس به جای اینکه این همه شعار بدهی، بنشین بنویس! - به یک مکتب خطاطی هم رفته ام. استاد اخوین، مرا هفته یی یک ساعت پذیرفته است. - بارک الله به هر دوی شما! بنویس! وقت خفتن است. - عسل! همه چیز خوب است؟ | - در نزدیکی ما، بله؛ اما در دور دست نمی دانم.
- یک شب تا دم صبح در باب «هدف زیستن« گفت و گو خواهیم کرد. دیگر هیچ معجزه پی در کار نیست.
اینک تو آرام و بی دغدغه خفته یی و باد آواز می خواند. باد، انگار که ستاره ها را جا به جا می کند. باد، دریا را زنده می کند. درختان را، چمن را، گندمزارها را
باد، وقتی لت در بازی را به لت در بسته می کوبد، پنجره یی را می لرزاند، گلدانی را می اندازد، در دهلیزی می پیچد، خبر از حرکت بی زمانی می دهد.
تو باید باد، برف، باران، آفتاب، درختان، چشمه ها، کوه ها و همه ی بوته های خار را دوست داشته باشی تا زندگی را دوست داشته باشی، تا عشق را ...

صفحه 93 از 173