نام کتاب: یک عاشقانه آرام
امشب بعد از همه ی کارها می نشینم به خطاطی
نمی شود می دانی که نمی شود بدون یک هنر یا حتی خرده هنر بدون یک صنعت دستی ساده، زندگی را به شیرینی گذراند. از بانویی خواهش کرده ام که هفته یی یک ساعت برای تدریس سنتور به تو، به خانه مان بیاید. |
- حوصله اش را ندارم وقتش را هم ندارم.
- متاسفم بانوی آذری من ! قرار ما این است یک جا من از تو اطاعت می کنم، یک جا تو از من. اوقات فراغت مان را باید به گونه یی مقبول و با هر چیز که بتوان از آن عطر و صدای عشق را احساس کرد، پر کنیم.
- پس تار یا سه تار. من عاشق عاشق های آذربایجان هستم. - حرفی نیست. جمعه به دیدن بهروز دولت آبادی عاشق می رویم.
- عسل ! این عشق نیست که نرم نرمک عقب می نشیند. این بیکارگی ست که پیوسته هجوم می آورد. بیکارگی، کاهلی، بی قیدی، خستگی، بهانه جویی، کهنگی، وقت کشی، وا دادگی، نق زدن به هم ریختن بی اعتنا شدن، به شکلی جبران ناپذیر تخریب کردن و به صورتی خوف آور به عادت زیستن تسلیم شدن.
عسل! وقتی زندگی مان را به یک حفره ی سیاه و بسیار گود تبدیل کردیم نباید انتظار داشته باشیم که به این حفره، عشق، مشغول پایکوبی و شادمانی باشد.
زمان هر حفره یی را که بیابد با مایعی بد رنگ و بدبو پر می کند. آن وقت روزگاری می رسد که تو می بینی - دیدی - که همه چیز زیر سلطه ی زمان است و تو دیگر نیستی. به ابزار بی اراده یی در دست زمان تبدیل شده یی؛ زمانی که با تهاجمش همیشه «حسرت» را تبلیغ می کند؛ حسرت به خاطر گذشته های باز نیامدنی را زمان، دروغ می گوید عسل! حرف زمان را باور مکن! زمان را باور مکن! | - این بسته چیست؟
- وسائل خطاطی، مساله را جدی کردم. می دانی؟ ما امت خطیم، حالا که دیگر اعلامیه نمی نویسیم خط بنویسیم. چیزی تا این حد زیبا، عمیق، لطیف، موسیقیایی و ماندگار . گمان نمی برم در جهان، چیزی به اندازه ی انواع خط های ما برخوردار از زیبایی خالص معنوی باشد.

صفحه 92 از 173