نگاه کن نقاش چیزهایی بر درخت افزوده است و چیزهایی از آن کاسته در مجموع انسان پندازی درخت انسان پنداری گل طبیعت نقاش را وا داشته باشد که درختان را همانگونه که ببینید که آن داستان نویس دیده است درختان ایستاده می میرند وان شاعر جنگلی هست تو ای انسان!
تو می پرسی : نقاش تو را به اسارت انسان ها در اورده یا انسان ها را اسیر درختها کرده است؟
می گویم : حرف از اسارت نیست حرف از حس مشابهت است.
عسل گفت: اما از عشق هیچ خبری نیست درد هست سرافکندگی، ذلت، به صلیب کشیده شدن اما از عشق هیچ خبری نیست که اگر بود این خبر هزار درخت را جا به جا می کرد هر درختی از دید سند دوزی عیسای مصلوبی ست و گاه نه یک عیسی که چندین نه تنهاته انسانی ست خجل خجل از انسان نبودن - بل هر شاخه و گاه حتی تمامی سرشاخه ها مصلوب شدگانی هستند و گاه حتی تمامی سرشاخه ها مصلوب شدگانی نستند میخکوب
- با این وجود تمایل به بقا در آنها حیرت انگیز است چنان فرو رفته اند در خاک که سنگ این گونه در تن صخره فرو نرفته است.
- اما جای عشق کجاست سوال من همچنان باقی است شاید نقاش در عشق باخته یی ست که از آن باختن سخن می گوید
- در باختن هم واژه ی عشق را باید یافت. - اگر می شناختمش به او می گفتم - شناختن نمی خواهد اینجا ایستاده است - با آن ردای بلند و قامت خدنگ - زنها باید خاطرش را خیلی بخواهند.|
-- ممکن است اما با وجود این تنهاست گمان نمی برم که او با این درختها در چنان سطحی مانده باشد.
- اگر نمانده باشد باید از پوسته گذشته باشد و به عشق رسیده باشد
تو می پرسی : نقاش تو را به اسارت انسان ها در اورده یا انسان ها را اسیر درختها کرده است؟
می گویم : حرف از اسارت نیست حرف از حس مشابهت است.
عسل گفت: اما از عشق هیچ خبری نیست درد هست سرافکندگی، ذلت، به صلیب کشیده شدن اما از عشق هیچ خبری نیست که اگر بود این خبر هزار درخت را جا به جا می کرد هر درختی از دید سند دوزی عیسای مصلوبی ست و گاه نه یک عیسی که چندین نه تنهاته انسانی ست خجل خجل از انسان نبودن - بل هر شاخه و گاه حتی تمامی سرشاخه ها مصلوب شدگانی هستند و گاه حتی تمامی سرشاخه ها مصلوب شدگانی نستند میخکوب
- با این وجود تمایل به بقا در آنها حیرت انگیز است چنان فرو رفته اند در خاک که سنگ این گونه در تن صخره فرو نرفته است.
- اما جای عشق کجاست سوال من همچنان باقی است شاید نقاش در عشق باخته یی ست که از آن باختن سخن می گوید
- در باختن هم واژه ی عشق را باید یافت. - اگر می شناختمش به او می گفتم - شناختن نمی خواهد اینجا ایستاده است - با آن ردای بلند و قامت خدنگ - زنها باید خاطرش را خیلی بخواهند.|
-- ممکن است اما با وجود این تنهاست گمان نمی برم که او با این درختها در چنان سطحی مانده باشد.
- اگر نمانده باشد باید از پوسته گذشته باشد و به عشق رسیده باشد