نام کتاب: یک عاشقانه آرام
- یک زن، که می داند عاشقی دارد، شاید تنها عیبش این باشد که به عاشق، هیچ فرصتی نمی دهد. ما در مه رد نشدیم. ما رد شدن را در ذهن تجربه کردیم و یاد گرفتیم. حال مارد می شویم. برنامه داران می دانند که در جا دویدن، تمرین دویدن است در مکانی محدود. مگر تو در آن سلول چند وجبی نمی دویدی؟ مگر پرواز نمی کردی؟ نه ..... مه مصنوعی نه ..... و حتی نه پناه بردن به سرزمینی که پیوسته مه آلود است. پناه، سیپر است. عشق، جنگی ست بی سپر . عاشق، سپر انداخته می جنگد. این درست است که من به زندگی، که از آشفتگی اش به جان آمده بودی، نظمی ذهنی و زیبا بخشیدم؛ هرگز اما نگفتم که بر اطلاق تابع آن باش. نظم، زیباست - تنها در صورتی که بتوانی به گاو ضرورت - ضرورت حسی و عاطفی - آشفته اش گنی، به هم بریزی اش .... ما مثل بچه ها ...... راست می گویی .. مثل بچه ها، خوب است که یک برنامه ی هفتگی داشته باشیم؛ اما خوبی اش در این است که بتوانیم هرگاه که می خواهیم، به هم بریزیمش. این دیگر در نظام مدرسه ها نیست. ما می توانیم، حق داریم، مجازیم که جای شنبه ها را با سه شنبه ها عوض کنیم، و جای جمعه ها را با شنبه ها. یک هفته اصلا به مدرسه نرویم. این خوب است که مدرسه باشد و نرویم. این خوب نیست که مدرسه نباشد، و ما ندانیم به کجا نرفته پیم.
ارزش دوران سربازی، در قرار گهگاهی از سربازی ست. برای دیدن دوست، شبانه خود را لب دیوار کشیدن، از لب دیوار، به آن سو پریدن و به دل تاریکی دویدن. و بعد، چه لذتی دارد ساعتی را با تو بودن، و تنبیهات انضباطی. خدای من!
عسل! این هیچ ربطی به وظائفی که بر عهده گرفته بیم ندارد. برنامه ی من، که می توانیم با آشفته سازی آن، به راستی از آن لذا ببریم، مربوط به آن مدتی نیست که متعهدیم کاری را انجام بدهیم درست هم انجام بدهیم.
بانوی آذری من! سعی گن حسش کنی که چه می گویم. من کار کوچکی نکرده ام. - حس می کنم ... حس می کنم . حال، بهتر از چند دقیقه ی پیش حس می کنم ... بگو!
- عجب تهاجمی کردی، زن! چیزی نمانده بود که وا بمانم، و نتوانم برخیزم و جوابت را بدهم ... ما، نه فقط می توانیم روزها را جا به جا کنیم، که هفته ها را هم می توانیم. وقتی یاد گرفتیم که برنامه یی داشته باشیم و نظمی، می توانیم آن را چهار هفته یی کنیم تا اصلا

صفحه 169 از 173