نام کتاب: یک عاشقانه آرام
- اثر گاه ایران باستان هم اینگونه است؟ - عشق، تاریخ بر نمی دارد. آنجا را مردم تصرف کرده اند نه سلاطین و ځکام.
گفتم که ما نباید مجسمه شویم؛ باید به مجسمه ها نگاه کنیم؛ اما تو چه کرده یی گیله مرد؟ زندگی مان را، در این برنامه ی هفتگی ات، به یک پیکره ی زیبای سنگی مبدل کرده یی
- نکرده ام، نکرده ام، من این کار را نکرده ام عسل! من، حتی حذف تصادف هم نکرده ام.
گیله مرد ریز نقش، از شدت درماندگی بود که صدایش را قدری بلند کرد بود: من پیکره نساختم، فقط طراحی کردم عسل! از طراحی تا اجرا، از امروز است تا کی. تو با هر پاک کنی می توانی بخش های عمده یی از این طرح را پاک کنی. همیشه. همیشه. چرا این طور برافروخته و بی تاب شده یی بانوی آذری من؟ چرا؟ من هنوز یک قدم هم به سوی سنگی کردن زندگی مان برنداشته ام. حرامم باد یک نفس، اگر آن نفس در مجسمگی بگذرد ... من ... من ...... فقط طرحم را برایت خواندم.
- یک شبانه روز، آن را خواندی. من سکوت کردم. در تمامی این مدت که مثل یک عمر بد، دراز بود، من سکوت کردم. من لبخند زدم. چرا؟ چون آنچه ساخته یی قشنگ است: یک قفس قشنگ؛ اما چیزی ست که به هر حال، در درون یک چارچوب جای گرفته. به زبان تو که با این الجاج، سالهاست «موزه» را «اثر گاه» می گویی، به درد اثر گاه می خورد، ته تالار دوم، آن روبرو، در آن قاب بزرگ مجلل، برای قرن ها. تو اما فراموش کردی؛ سخن خودت را فراموش کردی که «زمان، از کنار انسان نمی گذرد، انسان از کنار زمان می گذرد. زمان، چیزی بیش از یک قصه ی خواندنی، یک پیکره ی سنگی دیدنی، نیست. حرکت، محصول اراده است. زمان، بدون اراده، بدون هدف، بدون آرزو، بدون تازگی، بدون دگرگونی های نامنتظر، یک پیکره ی سنگی بیشتر نیست.» نگاه گن! پرده ی نقاشی تو، در انتهای تالار دوم، در آن قاب پرشکوه، مانده است تا بپوسد. هزار سال بعد؟ دو هزار سال بعد؟ ده هزار سال؟ اما انسان، به گفته ی تو، شرط انسان بودنش، نپوسیدن است؛ و شرط نپوسیدنش از کنار زمان گذشتن. دریا بودن، بدون برنامه یی برای توفان های در راه اینها را من می گویم یا تو؟
گیله مرد، مستأصل بود.

صفحه 167 از 173