دور شدن از انسانیت، از تفکر خلاق» مگر نه؟ حال، نگاه کن! موج ها ما را به این سو و آن سو می اندازند و زمانی هم بر ماسه های ساحلی خواهند انداخت: ماهی های مسموم شده ی مرده. لزج، گندیده. ما حتی خوب ترین کارهای مان را به عادت می کنیم.
عسل می گفت: «شدن» که هیچ؛ دیگر برای «بودن» هم دلیلی نداریم. بله مغول ها. مقابله با مغول ها همیشه بهانه ی خوبی ست برای آشفته و کثیف زندگی کردن. بله اما تهاجم مغول ها هم آرام آرام شکل گرفت. به حکومت مغول ها رسید؛ به سلطه ی بد؛ و بعد، انحلال مغول ها در فرهنگی که به قول تو تواناترین در عالم بود، و هست: فرهنگ عشق؛ که اسکندر را بلعید، عرب را، ترک ها را، و له .. لااقل تا مغول ها مغول بودند، حرکتی حس می شد؛ حرکتی به جانبی، هیچ برگشتی هم در کار نبود. هیچ تکراری، هیچ توقفی. امروز مغول ها مثل دیروزشان، و مثل فردای شان نبود. عاقبت، نرم نرمک، از اسب هایشان پیاده شدند، که این هم حرکت بود. شمشیرهایشان را غلاف کردند، زانو زدند، نماز خواندند، پای عارف را بوسیدند، گریه کردند. می خواستیم ببخشیم شان - به خاطر همه ی کارهای خوبی که کرده بودند، زانویی که بر خاک زده بودند، و گریستن هایی از ته قلب؛ اما قبل از آنکه ببخشیم شان، آب شدند، خل شدند، بخار شدند، عاشق شدند، و تمام ..... بله .... در عصر حمله ی دوم مغول ها، من و تو خشمگین و زخم خورده بودیم؛ اما مهم تر از خشم ما و زخم ما این بود که می دویدیم و جا به جا می شدیم. اتاقک مان را هم می آراستیم. گلهای نرگس مرطوب. عشق، گرچه واژه بود؛ اما رنگ تمام ماه های زنده ی سال در تن آن واژه می دوید: ماه های گل یخ، ماه شکوفه، ماه های گیلاس، ماه های نرگس کازرون، و تمام سال که در تصرف گل سرخ بود. ما در انتظار هم می ماندیم. تنها غذا نمی خوردیم - مگر در زندان. یک بار، شش روز، سفره ی غذایی که چیده بودم، باز ماند. من سراسر چادر شب را وصله کردم. ما کتابهایی را که می خواندیم، سر جاهای شان می گذاشتیم و درباره ی آنها با هم حرف می زدیم. بعد، بی نظمی آمد. آشفتگی، هرج و مرج. به سر دویدن و نرسیدن. نداشتن جایی برای رسیدن، نداشتن چیزی فرا روی خویش - حتی در آن دور دور خورشید. نداشتن قله. مسیر. حرفه یی شدن، و حتی ماهر شدن، اما در جا دویدن. هیچ چیز نفرت انگیزتر از خاطره شدن عشق نیست. بیات عشق را یکپارچه گټک پوشانده است. از «آن سالها» گفتن، آنطور که انگار دیگر این سالها از جنس این سالها نیست،
عسل می گفت: «شدن» که هیچ؛ دیگر برای «بودن» هم دلیلی نداریم. بله مغول ها. مقابله با مغول ها همیشه بهانه ی خوبی ست برای آشفته و کثیف زندگی کردن. بله اما تهاجم مغول ها هم آرام آرام شکل گرفت. به حکومت مغول ها رسید؛ به سلطه ی بد؛ و بعد، انحلال مغول ها در فرهنگی که به قول تو تواناترین در عالم بود، و هست: فرهنگ عشق؛ که اسکندر را بلعید، عرب را، ترک ها را، و له .. لااقل تا مغول ها مغول بودند، حرکتی حس می شد؛ حرکتی به جانبی، هیچ برگشتی هم در کار نبود. هیچ تکراری، هیچ توقفی. امروز مغول ها مثل دیروزشان، و مثل فردای شان نبود. عاقبت، نرم نرمک، از اسب هایشان پیاده شدند، که این هم حرکت بود. شمشیرهایشان را غلاف کردند، زانو زدند، نماز خواندند، پای عارف را بوسیدند، گریه کردند. می خواستیم ببخشیم شان - به خاطر همه ی کارهای خوبی که کرده بودند، زانویی که بر خاک زده بودند، و گریستن هایی از ته قلب؛ اما قبل از آنکه ببخشیم شان، آب شدند، خل شدند، بخار شدند، عاشق شدند، و تمام ..... بله .... در عصر حمله ی دوم مغول ها، من و تو خشمگین و زخم خورده بودیم؛ اما مهم تر از خشم ما و زخم ما این بود که می دویدیم و جا به جا می شدیم. اتاقک مان را هم می آراستیم. گلهای نرگس مرطوب. عشق، گرچه واژه بود؛ اما رنگ تمام ماه های زنده ی سال در تن آن واژه می دوید: ماه های گل یخ، ماه شکوفه، ماه های گیلاس، ماه های نرگس کازرون، و تمام سال که در تصرف گل سرخ بود. ما در انتظار هم می ماندیم. تنها غذا نمی خوردیم - مگر در زندان. یک بار، شش روز، سفره ی غذایی که چیده بودم، باز ماند. من سراسر چادر شب را وصله کردم. ما کتابهایی را که می خواندیم، سر جاهای شان می گذاشتیم و درباره ی آنها با هم حرف می زدیم. بعد، بی نظمی آمد. آشفتگی، هرج و مرج. به سر دویدن و نرسیدن. نداشتن جایی برای رسیدن، نداشتن چیزی فرا روی خویش - حتی در آن دور دور خورشید. نداشتن قله. مسیر. حرفه یی شدن، و حتی ماهر شدن، اما در جا دویدن. هیچ چیز نفرت انگیزتر از خاطره شدن عشق نیست. بیات عشق را یکپارچه گټک پوشانده است. از «آن سالها» گفتن، آنطور که انگار دیگر این سالها از جنس این سالها نیست،