عاشق، یاغی ست، اما یاغیان بزرگ، اصولی دارند. زیبایی یاغیگری، فقط در حفظ همان اصول است. عاشق، جدی ست؛ اما عبوس نیست.
عسل، بی خود از خویش، با صدای بلند شتابان گفت: اینطور نمی شود. اصلا نمی شود. از سفر بلند رویا آمده یی. خوب است. عالی ست. شدنی، اما، نیست. هر هفته و در تمام هفته های عمر خود را تکرار کردن- حتی به زیباترین صورت ممکن - زندگی مان را مملو از کسالتی مرگبار خواهد کرد، و ما را «خسته از بی رنگی تکرار». چارچوب. هر قدر چارچوبی که به کار می بری بزرگ باشد - به خیال خودت برای وسعت میدان عمل - بوم بودن مان را سخت تر و بی رحمانه تر به صلیب می کشد - از چار سو. این، خویشتن را با بهترین دار دنیا به دار آویختن است. خویشتن را به داری آهنین و استوار آویختن.
عسل، سرریز می کند؛ اما نه به سنگینی و کندی عسل.
- تو یک سال، شب و روز در آن اتاقک محقر در هم ریخته نشستی و نوشتی- یک سال. یک برنامه ی مدرسه یی تمام عیار غم انگیز: انشا، املا، ریاضیات، ورزش؛ انشا، املا، ریاضیات، ورزش؛ انشا، املا ..
به التماس می گویم: عسل! عسل! مجبورت که نکرده ام. چرا اینطور هراسان شده یی؟ میخ کوبی ات که نکرده ام. تو، مثل همیشه، کاملا آزادی. این تقدیر نیست که نتوانی از آن سرپیچی کنی. من سرنوشت نساختم، برنامه نوشتم . من .. من
صدای آرام گریه ام برخاست. همه ی این جان کندن های ذهن و عین، فقط به خاطر آن محبوب آذری من بود. زن گفته بود: زندگی مان در بی نظمی غریبی غرق شده است. در یکنواختی پیری که بوی نا می دهد. در چرکابه ی ارواح بلاتکلیف. تو می گفتی: «عادت، یعنی
عسل، بی خود از خویش، با صدای بلند شتابان گفت: اینطور نمی شود. اصلا نمی شود. از سفر بلند رویا آمده یی. خوب است. عالی ست. شدنی، اما، نیست. هر هفته و در تمام هفته های عمر خود را تکرار کردن- حتی به زیباترین صورت ممکن - زندگی مان را مملو از کسالتی مرگبار خواهد کرد، و ما را «خسته از بی رنگی تکرار». چارچوب. هر قدر چارچوبی که به کار می بری بزرگ باشد - به خیال خودت برای وسعت میدان عمل - بوم بودن مان را سخت تر و بی رحمانه تر به صلیب می کشد - از چار سو. این، خویشتن را با بهترین دار دنیا به دار آویختن است. خویشتن را به داری آهنین و استوار آویختن.
عسل، سرریز می کند؛ اما نه به سنگینی و کندی عسل.
- تو یک سال، شب و روز در آن اتاقک محقر در هم ریخته نشستی و نوشتی- یک سال. یک برنامه ی مدرسه یی تمام عیار غم انگیز: انشا، املا، ریاضیات، ورزش؛ انشا، املا، ریاضیات، ورزش؛ انشا، املا ..
به التماس می گویم: عسل! عسل! مجبورت که نکرده ام. چرا اینطور هراسان شده یی؟ میخ کوبی ات که نکرده ام. تو، مثل همیشه، کاملا آزادی. این تقدیر نیست که نتوانی از آن سرپیچی کنی. من سرنوشت نساختم، برنامه نوشتم . من .. من
صدای آرام گریه ام برخاست. همه ی این جان کندن های ذهن و عین، فقط به خاطر آن محبوب آذری من بود. زن گفته بود: زندگی مان در بی نظمی غریبی غرق شده است. در یکنواختی پیری که بوی نا می دهد. در چرکابه ی ارواح بلاتکلیف. تو می گفتی: «عادت، یعنی