دلیل و شاید به این دلیل که به عینه، حریفی در برابر خود نمی دیدیم، به همان چند حرکت عجولانه ی خود نمایانه قناعت کردیم و این شد که به این روز افتادیم.
ما با شور و هیجان و شتاب، گیاهی را که عاشقش بودیم یا اسمش عشق بود کاشتیم اما قطره یی، قطره یی آب آای آن نچکاندیم - جوی باریک سیر کننده که هیچ، و آنگاه مبهوت این ماندیم که چرا گیاه مقدس ما در روند خشک شدن است و بعد عصبانی شدیم و رنجیده و افسرده و صدای مان به خانه ی همسایه رفت.
عسل! برای آخرین بار بشو! عشق، یک معجره یک کرامت یک اقدام ساحرانه نیست؛ نفس عینی۔ عاطفی- حسی- اندیشمندانه ی زندگی ست. عشق، بدون اراده به اقدام، قدم از قدم برن می دارد. عشق، پاسداری و نگهبانی دائمی نمی خواهد؛ آب، نور، حرکت ...
عشق، بدون نیروی برپادارنده ی عشق، درجا می پوسد.
حرکت در بی زمانی، نه حرکت با زمان و به تبعیت از زمان و پیش آمدها. این وظیفه ی ما بود و ما کوتاهی کردیم و آنگاه که به جبران برخاسته ییم، تو از عظمت نیرویی که باید بر سر عظمت عشق بگذاریم به هراس افتاده یی ..
تو می گویی: از واقعیت زندگی بسیار دور افتاده پیم.
بی آنکه به خود بگویی: واقعیتی جز آنچه که ما اراده کرده پیم به واقعیت برسانیم، وجود ندارد.
تو می گویی: این تجسمی از یک زندگی آرمانی و روشنفکرانه است. بی آنکه به خود بگویی: این یک زندگی ست، نه چیزی بیشتر. برگ ریزان زندگی مان از راه می رسد - بدون حسرت، و چرا حسرت؟ مگر خوب نگذشت؟ مگر حق نبود که خوب بگذرد؟ عسل! پاییز را بستای و طیف طولانی رنگهای زرد را و بادهای در هم کوبنده را ..
عسل!
ما با شور و هیجان و شتاب، گیاهی را که عاشقش بودیم یا اسمش عشق بود کاشتیم اما قطره یی، قطره یی آب آای آن نچکاندیم - جوی باریک سیر کننده که هیچ، و آنگاه مبهوت این ماندیم که چرا گیاه مقدس ما در روند خشک شدن است و بعد عصبانی شدیم و رنجیده و افسرده و صدای مان به خانه ی همسایه رفت.
عسل! برای آخرین بار بشو! عشق، یک معجره یک کرامت یک اقدام ساحرانه نیست؛ نفس عینی۔ عاطفی- حسی- اندیشمندانه ی زندگی ست. عشق، بدون اراده به اقدام، قدم از قدم برن می دارد. عشق، پاسداری و نگهبانی دائمی نمی خواهد؛ آب، نور، حرکت ...
عشق، بدون نیروی برپادارنده ی عشق، درجا می پوسد.
حرکت در بی زمانی، نه حرکت با زمان و به تبعیت از زمان و پیش آمدها. این وظیفه ی ما بود و ما کوتاهی کردیم و آنگاه که به جبران برخاسته ییم، تو از عظمت نیرویی که باید بر سر عظمت عشق بگذاریم به هراس افتاده یی ..
تو می گویی: از واقعیت زندگی بسیار دور افتاده پیم.
بی آنکه به خود بگویی: واقعیتی جز آنچه که ما اراده کرده پیم به واقعیت برسانیم، وجود ندارد.
تو می گویی: این تجسمی از یک زندگی آرمانی و روشنفکرانه است. بی آنکه به خود بگویی: این یک زندگی ست، نه چیزی بیشتر. برگ ریزان زندگی مان از راه می رسد - بدون حسرت، و چرا حسرت؟ مگر خوب نگذشت؟ مگر حق نبود که خوب بگذرد؟ عسل! پاییز را بستای و طیف طولانی رنگهای زرد را و بادهای در هم کوبنده را ..
عسل!