- این برنامه را که نمی شود به دیوار کوبید.
- به دیوار زندگی، چراء می شود کوبید. هر شنبه تا وقتی از بر نشده ییم، باز می خوانیمش، یا قسمتی از آن را.
عسل! دیگرگون کردن چنان زندگی از هم پاشیده ی آشفته ی از نور افتاده یی، بدیهی است که همچون نجات غریقی از قلب دریا، قدری سخت است.
عسل بانو! ما چیزی را که به عادت زندگی می نامیم، به حال خویش سپردیم (سپرده بودیم).
ما مهار زندگی را رها کرده بودیم. و آنگاه، غمگنانه دیدیم که زندگی به راهی می رود که دلخواه ما نیست و هیچ شباهتی به آنچه ما می خواهیم ندارد.
ما بی خبر مانده بودیم یا خویشتن را بی خبر نشان دادیم از اینکه زندگی، فی نفسه، عاری از فرهنگ و عقل و عاطفه است و زندگی چیزی نیست الا مجموعه ی حرکت هایی که ما می
کنیم.
مه
ما تقلید شطرنج بازان اندیشمند را درآوردیم. ماهرانه و مسلط بازی نکردیم. ما شطرنج را چیدیم. در دو سوی آن نشستیم و به ظاهر متفکرانه و عمیق به آن خیره شدیم و روشنفکرانه نشان دادیم که سخت سرگرم حل پیچیدگی ها هستیم اما، هیچ، هیچ، هیچ حرکتی . که واقعا حرکت باشد انجام ندادیم و آنگاه حیرت زده دیدیم که هیچ مهره یی حرکت نمی کند و
جا به جا نمی شود و وضعیت ها را دگرگون نمی کند. اصلا حریفی در کار نبود و نیست که ما را مات کند. ما خود، مات بی حرکتی های خود شدیم بی آنکه حتی حس کنیم که من و تو نمی بایست در دو سوی صفحه بنشینیم. مسائل در مقابل ما بود و ما ندانستیم یا خود را به ندانستن زدیم.
ما، شاید در ابتدا حرکت هایی هم کردیم - به یاری هم - و لذت بردیم. شاید برای خودمان هم کف زدیم و جشن گرفتیم و عاشقانه به هم نگاه کردیم و نشان دادیم که نیروی عشق می تواند مهره ها را به بهترین شکل ممکن جا به جا کند؛ بی آنکه حتی فهمیم که عشق، حرکت دو نفر، مشتاقانه به سوی هم نیست بلکه حرکت دو نفر در کنار هم است؛ و بعد، ظاهرا به هر
- به دیوار زندگی، چراء می شود کوبید. هر شنبه تا وقتی از بر نشده ییم، باز می خوانیمش، یا قسمتی از آن را.
عسل! دیگرگون کردن چنان زندگی از هم پاشیده ی آشفته ی از نور افتاده یی، بدیهی است که همچون نجات غریقی از قلب دریا، قدری سخت است.
عسل بانو! ما چیزی را که به عادت زندگی می نامیم، به حال خویش سپردیم (سپرده بودیم).
ما مهار زندگی را رها کرده بودیم. و آنگاه، غمگنانه دیدیم که زندگی به راهی می رود که دلخواه ما نیست و هیچ شباهتی به آنچه ما می خواهیم ندارد.
ما بی خبر مانده بودیم یا خویشتن را بی خبر نشان دادیم از اینکه زندگی، فی نفسه، عاری از فرهنگ و عقل و عاطفه است و زندگی چیزی نیست الا مجموعه ی حرکت هایی که ما می
کنیم.
مه
ما تقلید شطرنج بازان اندیشمند را درآوردیم. ماهرانه و مسلط بازی نکردیم. ما شطرنج را چیدیم. در دو سوی آن نشستیم و به ظاهر متفکرانه و عمیق به آن خیره شدیم و روشنفکرانه نشان دادیم که سخت سرگرم حل پیچیدگی ها هستیم اما، هیچ، هیچ، هیچ حرکتی . که واقعا حرکت باشد انجام ندادیم و آنگاه حیرت زده دیدیم که هیچ مهره یی حرکت نمی کند و
جا به جا نمی شود و وضعیت ها را دگرگون نمی کند. اصلا حریفی در کار نبود و نیست که ما را مات کند. ما خود، مات بی حرکتی های خود شدیم بی آنکه حتی حس کنیم که من و تو نمی بایست در دو سوی صفحه بنشینیم. مسائل در مقابل ما بود و ما ندانستیم یا خود را به ندانستن زدیم.
ما، شاید در ابتدا حرکت هایی هم کردیم - به یاری هم - و لذت بردیم. شاید برای خودمان هم کف زدیم و جشن گرفتیم و عاشقانه به هم نگاه کردیم و نشان دادیم که نیروی عشق می تواند مهره ها را به بهترین شکل ممکن جا به جا کند؛ بی آنکه حتی فهمیم که عشق، حرکت دو نفر، مشتاقانه به سوی هم نیست بلکه حرکت دو نفر در کنار هم است؛ و بعد، ظاهرا به هر