من عاشق تو هستم ...»
عسل، بیا، عینکت را بیاور. نگاه کن ببین که این نامه ی کوتاه را من برای تو نوشته ام یا تو برای من نوشته یی؟
این نامه به خط من است یا به خط تو؟
- چه فرق می کند گیله مرد؟ دیگر چه فرق می کند؟ به هر حال ما برای هم نوشته ییم و همین کافی ست.
- بله ... درست است .... ما برای هم نوشته پیم ... عجب کشفی کردی عسل بانو! هیچ فرقی نمی کند ... حالا چکارش کنم این را؟
- دورش بینداز گیله مرد! دورش بینداز! به درد هیچ کس نمی خورد و بهتر است که بچه ها هم با خرده خاطرات پراکنده ی ما هیچ کاری نداشته باشند.
- بله عسل بانو! راست می گویی ... هرگز آرزوی زندگی دیگری را نداشته ام. هرگز به راستی هرگز - گرچه در متن این زندگی، روزها و شبهایی را داشته ام که درد، از لبه ی همه سوی این ظرف، سر ریز کرده است و تنها های های گریه توانسته مرا چنان تخلیه کند که اندیشه ی سرشار از دنائت خودکشی را از سرم برانم.
هرگز آرزوی زندگی دیگری را نداشته ام.
و وصول به چنین جایگاهی، مطلقا مقدور نبود مگر در پناه زنی که آرام و باوقار می گوی این مهم است که هیچ چیز، هرگز ما را نشکسته است. تو را و مرا.
عسل می گوید: فرو رفتم، بیرونم بیاور! زیر بار چنین برنامه یی کمرم شکست. - از هیچ چیز خوبی نباید چشم پوشی کرد. - بله اما وقتی این همه گسترده شدی، دیگر هیچ چیز نخواهی شد.
- خلاف واقعیت است. یک بار به توافق رسیدیم - بیست سال پیش، دیشب، امروز صبح. انسان وقت بسیار زیادی را می سوزاند و تباه می کند. ما هرچه بخواهیم می توانیم بشویم. استعداد، بزرگترین دروغی ست که انسان به خویش گفته است.
- به خدا شلوغ کرده یی گیله مرد و باز هم داری شلوغ ترش می کنی. - با برنامه، هرگز شلوغ نمی شود.
عسل، بیا، عینکت را بیاور. نگاه کن ببین که این نامه ی کوتاه را من برای تو نوشته ام یا تو برای من نوشته یی؟
این نامه به خط من است یا به خط تو؟
- چه فرق می کند گیله مرد؟ دیگر چه فرق می کند؟ به هر حال ما برای هم نوشته ییم و همین کافی ست.
- بله ... درست است .... ما برای هم نوشته پیم ... عجب کشفی کردی عسل بانو! هیچ فرقی نمی کند ... حالا چکارش کنم این را؟
- دورش بینداز گیله مرد! دورش بینداز! به درد هیچ کس نمی خورد و بهتر است که بچه ها هم با خرده خاطرات پراکنده ی ما هیچ کاری نداشته باشند.
- بله عسل بانو! راست می گویی ... هرگز آرزوی زندگی دیگری را نداشته ام. هرگز به راستی هرگز - گرچه در متن این زندگی، روزها و شبهایی را داشته ام که درد، از لبه ی همه سوی این ظرف، سر ریز کرده است و تنها های های گریه توانسته مرا چنان تخلیه کند که اندیشه ی سرشار از دنائت خودکشی را از سرم برانم.
هرگز آرزوی زندگی دیگری را نداشته ام.
و وصول به چنین جایگاهی، مطلقا مقدور نبود مگر در پناه زنی که آرام و باوقار می گوی این مهم است که هیچ چیز، هرگز ما را نشکسته است. تو را و مرا.
عسل می گوید: فرو رفتم، بیرونم بیاور! زیر بار چنین برنامه یی کمرم شکست. - از هیچ چیز خوبی نباید چشم پوشی کرد. - بله اما وقتی این همه گسترده شدی، دیگر هیچ چیز نخواهی شد.
- خلاف واقعیت است. یک بار به توافق رسیدیم - بیست سال پیش، دیشب، امروز صبح. انسان وقت بسیار زیادی را می سوزاند و تباه می کند. ما هرچه بخواهیم می توانیم بشویم. استعداد، بزرگترین دروغی ست که انسان به خویش گفته است.
- به خدا شلوغ کرده یی گیله مرد و باز هم داری شلوغ ترش می کنی. - با برنامه، هرگز شلوغ نمی شود.