چیزی از آشفتگی درون من، خوابهای سرشار از موسیقی من، طعم لبخندهایم و حرارتی که مرا می سوزاند، نمی دانند ..
ما تمام این راه را، آهسته آهسته، صبورانه و شیفته، دردمندانه و خم به ابرو نیاورده رفته پیم و به هر چیز که در دو سوی این مسیر، بر آسمان بالای سرمان، و پیش روی مان قرار داشته، نگاه کرده پیم. اما عشق، باز هم حرف بیشتری دارد.
- برگ عروسی آقای مددی و خانم کتابدار هم رسید؛ برای همه مان ... اینجا گذاشته بودم . کو؟ اینجا ..... اصلا پی چه چیز می گردم؟ الان آمدم به تو چه بگویم؟ می خواستم چه کار کنم؟ آمدم اینجا که چه چیز را بردارم؟
- آه ... چقدر خوب است که انسان، حافظه را، لااقل حافظه را، مصل یک ساعت مچی در اختیار ندارد. اگر حافظه دائما فعال باشد، در واقع، یه ثانیه شمار ساعت زمان تبدیل می شود. نمی خواهم از حافظه مدد بگیرم. می خواهم بسازم. نمی خواهم تقلید کنم. می خواهم پیدا کنم. نمی خواهم بدانم که کجاست.
آه ... کیفم کو؟ کلاهم کو؟ کلیدهایم کو؟ عینکم کو؟
- بس کن پیرمرد! اینقدر دور خودت نچرخ، دیگر چیز خیلی به درد بخوری برایت نمانده که گم کنی.
- «پیرمرد» را دوست ندارم. تو می دانی که پیری در روح است نه در سال. پدر تو صد سال هم بیشتر دارد اما دل حوان و قبراق است. با این اصطلاح ناخوشاند، جوانی ام را مورد تهاجم قرار نده و اوقاتم را تلخ نکن!
- چشم گیله مرد! شنبه ها اصولا خوب نیست که از هم دلگیر شویم. دلگیری شنبه، سایه اش را روی تمام هفته می اندازد.
- یکشنبه ها هم البته باید سعی کنیم که هیچ اوقات تلخی پیش نیاید. - دوشنبه ها و سه شنبه ها هم.
ما تمام این راه را، آهسته آهسته، صبورانه و شیفته، دردمندانه و خم به ابرو نیاورده رفته پیم و به هر چیز که در دو سوی این مسیر، بر آسمان بالای سرمان، و پیش روی مان قرار داشته، نگاه کرده پیم. اما عشق، باز هم حرف بیشتری دارد.
- برگ عروسی آقای مددی و خانم کتابدار هم رسید؛ برای همه مان ... اینجا گذاشته بودم . کو؟ اینجا ..... اصلا پی چه چیز می گردم؟ الان آمدم به تو چه بگویم؟ می خواستم چه کار کنم؟ آمدم اینجا که چه چیز را بردارم؟
- آه ... چقدر خوب است که انسان، حافظه را، لااقل حافظه را، مصل یک ساعت مچی در اختیار ندارد. اگر حافظه دائما فعال باشد، در واقع، یه ثانیه شمار ساعت زمان تبدیل می شود. نمی خواهم از حافظه مدد بگیرم. می خواهم بسازم. نمی خواهم تقلید کنم. می خواهم پیدا کنم. نمی خواهم بدانم که کجاست.
آه ... کیفم کو؟ کلاهم کو؟ کلیدهایم کو؟ عینکم کو؟
- بس کن پیرمرد! اینقدر دور خودت نچرخ، دیگر چیز خیلی به درد بخوری برایت نمانده که گم کنی.
- «پیرمرد» را دوست ندارم. تو می دانی که پیری در روح است نه در سال. پدر تو صد سال هم بیشتر دارد اما دل حوان و قبراق است. با این اصطلاح ناخوشاند، جوانی ام را مورد تهاجم قرار نده و اوقاتم را تلخ نکن!
- چشم گیله مرد! شنبه ها اصولا خوب نیست که از هم دلگیر شویم. دلگیری شنبه، سایه اش را روی تمام هفته می اندازد.
- یکشنبه ها هم البته باید سعی کنیم که هیچ اوقات تلخی پیش نیاید. - دوشنبه ها و سه شنبه ها هم.