نام کتاب: یک عاشقانه آرام
روزی، غلارضا تختی، محبوب ترین قهرمان میهن ما به من گفت: به خودم فرصت نمی دهم که گرفتار اندیشیدن به آن لحظه یی شوم که پرچم وطنم، در میان دو پرچم، بالا می رود. اگر بخواهم گرفتار این نوع خیالات شوم، از کار و زندگی می افتم و دیگر هرگز آن پرچم بالا نخواهد رفت.
بابک، پسر تختی بزرگ، به من می گوید: تمام نزدیکان پدرم بر این گواهی می دهند که سراسر روزش را با کار و خدمت به دیگران می گذراند، نه مطلقا با خیالبافی و تفاخر.
تبدیل تجربه به شناخت. تبدیل شناخت به ابزارهای خوب زیستن. دیگر معجزه یی به دادمان نخواهد رسید.
- خوب استراحت کنید. بعد، اگر سرحال بودید، یک سر برویم دیدن استاد بیژنی. و از آنجا به دیدن قشنگ کامکار. و از آنجا به خانه ی فیروزه و مرتضی ممیز بزرگ.
- این یک زندگی ویژه است، پدر، نه یک زندگی همگانی.
- همه می توانند زندگیشان را، به شکلی، ویژه کنند؛ و تمام مسئله این است که ویژگی، جزئی از روزمرگی ست.
در کوچکترین روستای وطن هم چوپانی هست که خوب ترین نی را می زند. به خانه ی او برویم، و به خانه ی آن بانویی که زیباترین قالیچه های دنیا را می بافد.
همه خفته اند و گیله مرد هنوز بیدار است.
سکوت، مثل نور، یک نیروست؛ سخنی ست با صدایی که به علت سرعت حرکت زیاد، به سکوت تبدیل شده است؛ مثل چرخ رنگ هایی که در چرخش سریع، سفید سفید می شوند.
زیبایی سکوت، مثل زیبایی جایی ست که سکوت در آن فرود می آید: تمامی آسمان شب.
مدتها به سکوت خدشه برداشته ی نیمه شب گوش می سپارم و سرانجام آهسته برمی خیزم. یک ثانیه را هم نباید از دست داد. برمی خیزم تا باز، سکوت را با صدای قلم خطاطی ام کند کنم.

صفحه 152 از 173