نام کتاب: یک عاشقانه آرام
- در جنگل، تیغ آفتاب هم لذت دارد. بخواب!
- من قیام می کنم. خواب آلودگان اراده ی انتخاب ندارند. من، کاملا بیدارتان می کنم، آنوقت اگر نخواستید راه بیفتید، کاملا بخوابید.
- عجب خنگ است این شوهر تو، عسل! |
- ده سال است این را به او می گویم. بیست سال. سی سال. یک روز: همیشه به او می گفتم.
«مرگ، مسئله یی نیست اگر به درستی زندگی کرده باشی.» راه می افتیم. - دشنام هایتان را به جان خریدارم: چرا که راه تان انداختم. وهم جنگل.
این ..... این ... اینجا ..... اینجا صداهایی ست که در هیچ نقطه ی دنیا نمی شود شنید. گوش کن! دو فاخته ی عاشق، بر بلندای درختی به گفت و گو مشغولند. دو قمری هم. گوش کن! حتی زنجره ها بر عشق می افزایند. هر علفی، دانگی بر سر دوست داشتن زندگی می گذارد. هر بوته، بیتی ست عاشقانه.
- آنها جلو هستند. - نه ... عقب اند. - نه عزیز من! ما بسیار آهسته می رویم. - آنها عمد بیراهه رفتند. کوره راه را رها کردند تا با خودشان باشند.
- آنها بی جهت تند می روند. باید تصویرهایی اینچنین بدیع را قطره قطره بنوشند نه الاجرعه.
وهم جنگل. - شب. در جنگل. نمی شود ماند.
- شب، در حاشیه ی جنگل می مانیم. چادرمان را همین طرف رودخانه می زنیم. اجاقی روشن کنید! کوله ها را زمین بگذارید. زیراندازها را پهن کنید. نزدیک جنگل، آتش روشن

صفحه 149 از 173