- اینقدر عکس نگیر! پیش از تو عکس هایی به مراتب بهتر از اینها که تو می گیری، از اینجاها گرفته اند.
- اما نه با حضور فریبرز و فریبا. نصرالله کسراییان هم همچو عکسی ندارد. - عکس را دوست ندارم. عکس، انسان را اسیر خاطره می کند. | - اسارت شیرینی ست. - حال را اگر به قدر کافی شیرین کنی، احتیاجی به اسارت نیست.
- خدای من! اینها چگونه دانستند که خانه های کویری باید به رنگ کویر باشد. پنجره ها به رنگ آب، و روسری های زنان، باغچه های گل، و قالیچه باغ های هزار رنگ؟ اینها چطور توانستند ترکیب بندی های فوق العاده دلنشین را کشف کنند. تناسبات آرام بخش را، رنگ بندی هایی اینگونه ماندگار را؟ اینها مکمل ها و متضادها را چگونه یافتند؟
- وقتی انگیزه، عشق باشد؛ هدف، دوام بخشیدن، محصول همیشه عمیق و زیباست. سفر دوم، اردیبهشت، به شمال. عاشق می داند که در سفر، روح، چگونه به لطافتی بلورین دست می یابد. عشق انسان را سبکبال می کند.
- «دست باد بر گیسوان تو» یادت هست؟ اما آن وقتها تو بچه بودی. حال دیگر ممکن نیست.
جنگل. دریا. کباب پختن. از پی هم، بی دلیل، دویدند و شاید هم به دلائلی ناگفتنی. گرد آتش شبانه نشستن. تو آذری می خوانی. صدای تو خوب است. علی هم می خواند. بعد، همه غوغا. کباب لای نان - با سماق و ریحون و نمک. صبح زود برمی خیزم. هنوز تاریک است. - هر کس اهل پیاده روی ست بلند شود.
- اهلش هستیم اما نه صبح به این زودی. با مرض بیدار خوابی ات همه چیز را خراب نکن گیله مرد آنها به تو گیله مرد می گویند. من دوست دارم که بگویند. - آخر زیر تیغ آفتاب که نمی توانید چهار ساعت پیاده روی کنید.
- اما نه با حضور فریبرز و فریبا. نصرالله کسراییان هم همچو عکسی ندارد. - عکس را دوست ندارم. عکس، انسان را اسیر خاطره می کند. | - اسارت شیرینی ست. - حال را اگر به قدر کافی شیرین کنی، احتیاجی به اسارت نیست.
- خدای من! اینها چگونه دانستند که خانه های کویری باید به رنگ کویر باشد. پنجره ها به رنگ آب، و روسری های زنان، باغچه های گل، و قالیچه باغ های هزار رنگ؟ اینها چطور توانستند ترکیب بندی های فوق العاده دلنشین را کشف کنند. تناسبات آرام بخش را، رنگ بندی هایی اینگونه ماندگار را؟ اینها مکمل ها و متضادها را چگونه یافتند؟
- وقتی انگیزه، عشق باشد؛ هدف، دوام بخشیدن، محصول همیشه عمیق و زیباست. سفر دوم، اردیبهشت، به شمال. عاشق می داند که در سفر، روح، چگونه به لطافتی بلورین دست می یابد. عشق انسان را سبکبال می کند.
- «دست باد بر گیسوان تو» یادت هست؟ اما آن وقتها تو بچه بودی. حال دیگر ممکن نیست.
جنگل. دریا. کباب پختن. از پی هم، بی دلیل، دویدند و شاید هم به دلائلی ناگفتنی. گرد آتش شبانه نشستن. تو آذری می خوانی. صدای تو خوب است. علی هم می خواند. بعد، همه غوغا. کباب لای نان - با سماق و ریحون و نمک. صبح زود برمی خیزم. هنوز تاریک است. - هر کس اهل پیاده روی ست بلند شود.
- اهلش هستیم اما نه صبح به این زودی. با مرض بیدار خوابی ات همه چیز را خراب نکن گیله مرد آنها به تو گیله مرد می گویند. من دوست دارم که بگویند. - آخر زیر تیغ آفتاب که نمی توانید چهار ساعت پیاده روی کنید.