- اول این که چرا عشق به دیگری، چیزی از تن نخواهد؟ استاد من فروزان فر می فرمود: دو نیمه ی یک سیب، اگر بخواهند کاملا یکی شوند، باید که هیچ فاصله ای از خود باقی نگذارند. دوم این که عشق، ترکیبی است دلبند از عین و ذهن - - - - که هر دو متعلق به روزمرگی هاست.
عشق، حذف کامل فاصله را درخواست می کند؛ اما این، به مفهوملزوم شباهت میان دو نیمه ی سیب نیست. عشق، نافی شباهت است، شباهت، پایان عشق.
عسل - ناپیدا- با صدای بلند می گوید: گیله مرد! رویا - اوژن را خبر کن تا اگر وقت دارند، چهارشنبه عصر، یکسره اینجا باشند تا روی طرح های تازه مان کار کنیم. به استاد احصایی هم تلفن کن، و خواهش، که اگر می توانند، یک شب، سری به ما بزنند و این چند قطعه ی قدیمی را که خریده ییم شناسایی کنند.
مادر می گوید: وقتی این طور به فریاد حرف می زنید، انگار که لباس های زیرتان را روی بند رختی که همه می بینند پهن کرده یید. خوب نیست. فکر همسایه هایتان هم باشید. آن وقت ها، همسایه به داد همسایه می رسیرد اما صدای همسایه را نمی شنید. حتی زائو داد نمی کشید. آذان می گفتند تا همه را خبر کنند و به دعا را دارند. همسایه باید عطر گل هایش به خانه ی همسایه برود نه قیل و قال و صدایش.
عسل می آید و می گوید: معذرت می خواهم. دیگر صدای از این خانه بیرون نخواهد رفت.
تو پذیرفتی، عسل! چه آسان پذیرفتی! و ما عاقبت یاد گرفتیم که حرف زدن های خودمان را فقط برای خودمان بزنیم - با کمترین ارتفاع هیچ چیز همچون صدایی که به خانه ی همسایه می رود، همسایه را از سستی بنای خانه ی ما، و از واماندگی های طاقت سوز ما آگاه نمی کند. فریاد، مثل گرد ذغال، روی اشیا خانه می نشیند و زندگی را کدر و بدرنگ می کند.
عاشق، زمزمه می کند، فریاد نمی کشد. در گوشم زمزمه کن تا عطوفت صدایت را حس کنم؛ فریاد نکش، تا خشونتش را.
باز می آیی و آرام می گویی: به فریدون و فریبرز و مهدی زنگ بزن و مقدمات برنامه ی دو سفر سه روزه را فراهم کن! تقویم، تعطیلی های به هم چسبنده، چقدر شیرینند.
سفر اول، فروردین، یزد و نائین.
عشق، حذف کامل فاصله را درخواست می کند؛ اما این، به مفهوملزوم شباهت میان دو نیمه ی سیب نیست. عشق، نافی شباهت است، شباهت، پایان عشق.
عسل - ناپیدا- با صدای بلند می گوید: گیله مرد! رویا - اوژن را خبر کن تا اگر وقت دارند، چهارشنبه عصر، یکسره اینجا باشند تا روی طرح های تازه مان کار کنیم. به استاد احصایی هم تلفن کن، و خواهش، که اگر می توانند، یک شب، سری به ما بزنند و این چند قطعه ی قدیمی را که خریده ییم شناسایی کنند.
مادر می گوید: وقتی این طور به فریاد حرف می زنید، انگار که لباس های زیرتان را روی بند رختی که همه می بینند پهن کرده یید. خوب نیست. فکر همسایه هایتان هم باشید. آن وقت ها، همسایه به داد همسایه می رسیرد اما صدای همسایه را نمی شنید. حتی زائو داد نمی کشید. آذان می گفتند تا همه را خبر کنند و به دعا را دارند. همسایه باید عطر گل هایش به خانه ی همسایه برود نه قیل و قال و صدایش.
عسل می آید و می گوید: معذرت می خواهم. دیگر صدای از این خانه بیرون نخواهد رفت.
تو پذیرفتی، عسل! چه آسان پذیرفتی! و ما عاقبت یاد گرفتیم که حرف زدن های خودمان را فقط برای خودمان بزنیم - با کمترین ارتفاع هیچ چیز همچون صدایی که به خانه ی همسایه می رود، همسایه را از سستی بنای خانه ی ما، و از واماندگی های طاقت سوز ما آگاه نمی کند. فریاد، مثل گرد ذغال، روی اشیا خانه می نشیند و زندگی را کدر و بدرنگ می کند.
عاشق، زمزمه می کند، فریاد نمی کشد. در گوشم زمزمه کن تا عطوفت صدایت را حس کنم؛ فریاد نکش، تا خشونتش را.
باز می آیی و آرام می گویی: به فریدون و فریبرز و مهدی زنگ بزن و مقدمات برنامه ی دو سفر سه روزه را فراهم کن! تقویم، تعطیلی های به هم چسبنده، چقدر شیرینند.
سفر اول، فروردین، یزد و نائین.