در یک زندان انفرادی تنگ و تاریک نیز می تواند برای خود زندگی نامحدودی به وجود بیاورد».
پسرم جرات نمی کند از مادرش درباره ی زندان بپرسد؛ این است که می گوی: پدر! در زندان، تو نا محدود بودی؟
- هیچ کلمه یی به قدر «نامحدود»، وضعیت مرا در سال های زندان به حس نمی رساند. آنجا، من، در سفر بسیار طولانی خود، با هیچ چیز برخورد نمی کردم. کسانی نبودند که پیاده ام کنند، به تیغم بزنند، استخوان هایم را خرد کنندو دشت، دشت همیشه بود، جاده تابی نهایت جاده بود، جنگل تا ابد جنگل. پشت هر یاس موقت، امیدواری پایدار، پشت هر قله ی بلند، قله یی، من بالاتر از دماوند و بالاتر از اورست هم رفتم، و باز، بود که بروم؛ و همانجا بود که نوشتم: از دیوار های سخت عمود مرمرین بالا رفتیم، ویر سنگ سطح دریاهاقدم گذاشتیم». حلاج خم از همین معبر اندیشه های عاشقانه رفته بود.
- باز، سفری در درون فشرده ترین مه مصنوعی؟
- تو وقتی بدانی که رویا فقط رویاست، دیگر هرگز در مه غرق نمی شوی. مه، زمانی ظهور می کند و چیره می شود که ارتباط تو با واقعیات عینی و ملموس، به کلی از میان برود. بیش از آن چیزهایی که امروز، می نویسیم و می سازم، محصول همان سال هاست. من می داستم که در سفری ذهنی هستم؛ اما جز آن لاینتناهی، چیزی در دسترسم نبود. بیرون بودن از مه، به معنای آن نیست که یکسره اسیر واقعیات ملموس باشیم.
- ملال خاطرات از چیست عسل؟ از شلطه ی عینیات کران پذیر؟ پس نگذاریم بی کرنگی روح، اسیر کران پذیری عینیات شود. رویا، مکمل روزمرگی ست و بخش آفریننده ی آن.
- می گویید آنچه امروز می نویسید، محصول سال های زندان است. آیا این به معنای تکیه کردن به خاطره نیست؟
- ابدا. من از مجموعه ی تجربه هاب ماندگار ذهنی بهره می گیرم.
- پدر! آیا عشق، اگر چیزی از تن نخواهد، یک تجربه ی ماندگار ذهنی نیست؟ تخیل خالص، جنون مجنون. لیلی من از تو هیچ زیانی ندیده ام. زیرا که تو چکیده یی از خاطر منی. زیرا که من ز خویشتن تو را آفریده ام ... » سیانلو
پسرم جرات نمی کند از مادرش درباره ی زندان بپرسد؛ این است که می گوی: پدر! در زندان، تو نا محدود بودی؟
- هیچ کلمه یی به قدر «نامحدود»، وضعیت مرا در سال های زندان به حس نمی رساند. آنجا، من، در سفر بسیار طولانی خود، با هیچ چیز برخورد نمی کردم. کسانی نبودند که پیاده ام کنند، به تیغم بزنند، استخوان هایم را خرد کنندو دشت، دشت همیشه بود، جاده تابی نهایت جاده بود، جنگل تا ابد جنگل. پشت هر یاس موقت، امیدواری پایدار، پشت هر قله ی بلند، قله یی، من بالاتر از دماوند و بالاتر از اورست هم رفتم، و باز، بود که بروم؛ و همانجا بود که نوشتم: از دیوار های سخت عمود مرمرین بالا رفتیم، ویر سنگ سطح دریاهاقدم گذاشتیم». حلاج خم از همین معبر اندیشه های عاشقانه رفته بود.
- باز، سفری در درون فشرده ترین مه مصنوعی؟
- تو وقتی بدانی که رویا فقط رویاست، دیگر هرگز در مه غرق نمی شوی. مه، زمانی ظهور می کند و چیره می شود که ارتباط تو با واقعیات عینی و ملموس، به کلی از میان برود. بیش از آن چیزهایی که امروز، می نویسیم و می سازم، محصول همان سال هاست. من می داستم که در سفری ذهنی هستم؛ اما جز آن لاینتناهی، چیزی در دسترسم نبود. بیرون بودن از مه، به معنای آن نیست که یکسره اسیر واقعیات ملموس باشیم.
- ملال خاطرات از چیست عسل؟ از شلطه ی عینیات کران پذیر؟ پس نگذاریم بی کرنگی روح، اسیر کران پذیری عینیات شود. رویا، مکمل روزمرگی ست و بخش آفریننده ی آن.
- می گویید آنچه امروز می نویسید، محصول سال های زندان است. آیا این به معنای تکیه کردن به خاطره نیست؟
- ابدا. من از مجموعه ی تجربه هاب ماندگار ذهنی بهره می گیرم.
- پدر! آیا عشق، اگر چیزی از تن نخواهد، یک تجربه ی ماندگار ذهنی نیست؟ تخیل خالص، جنون مجنون. لیلی من از تو هیچ زیانی ندیده ام. زیرا که تو چکیده یی از خاطر منی. زیرا که من ز خویشتن تو را آفریده ام ... » سیانلو