نام کتاب: یک عاشقانه آرام
های پلاسیده و خشک شده اش تجلی کند، و اطو کردن یک دستمال، و گرفتن سوراخ یک جوراب، و دوختن یک دگمه، و باز شنیدن سمفونی نهم بتهوون، و چهار فصل ویوالدی، و ترانه هایی از شهرام یا نوری، و واکس زدن یک جفت کفش، و برق انداختن آینه ها، و عوض کردن چراغ سوخته ی دستشویی، و نهادن شمعی در شمعدان سفال که تازه ساخته ییم، و باز کردن راه فاضلاب ظرفشویی، و پاک کردن شیشه ی روی پرده های آبرنگ، و عوض کردن صابون کوچک شده ی دستشویی با یک صابون بزرگ، و دانه ریختن برای گنجشک ها، قمری ها، کبوتر ها، و حتی کلاغ ها، و با حوصله عوض کردن آب ماهی ها که ده ماه است در آن تنگ کوچک زنده مانده اند . ولی اگر عصر، سری به آن «خانه ی کودکان روشندل» بزنی و برای شان با صدای قشنگت یکی دو قصه بخوانی و به سوا هایشان جواب بدهی، و با مهربانی چهره هایشان را ببوسی و سر هایشان را شانه کنی، و یا با ما به «خانه ی سالمندان زرد بند» بیایی و پای درددل چند پیرزن و پیرمرد بنشینی و چیزهایی را که می خواهند برای شان فراهم کنی، آنوقت می فهمی که در روزهای جمعه، چه جای عظیمی برای شعارهای عاشقانه باقی مانده است . البته اگر هیچ قدمی در هیچ راهی برنداری، حق داری باور کنی که دنیا به آخر رسیده است و دیگر عطر هیچ شعار عاشقنه یی در کوچه های زشت شهرهای زشت ما نمی پیچد... حق داری ..
مادر می گوید: روز جمعه ای اوقاتتان را تلخ نکنید، تصویر نمای تان را بگیرید، شاید چیزی برای دیدن داشته باشد.
من دیگر نمی گویم: «مادر را باش» چون ممکن است واقعا هم تصویر نمای ما، به تصادف، چیزی برای دیدن داشته باشد.
عسل اما هنوز رها نکرده است. بد پیله یی ست که خدا می داند.
- آهای دختر! بیا اینجا! شعار های عاشقانه از اندیشه های عاشقانه بر می خیزند نه از فرصت های بی مصرف مانده؛ و هیچ چیز، در هیچ موقعیتی، پرواز اندیشه را محدود نمی کند. به همین دلیل است که ستمگران مستبد و نوکران شان، هرگز نتوانسته اند جلوی شاعر شدن آدم ها را بگیرند، یا نقاش شدنشان را، یا موسیقیدان . من این سخن را باور دارم که «انسان، حتی

صفحه 145 از 173