نام کتاب: یک عاشقانه آرام
من و پدرت علیرغم جمیع مصائب ماندیم با همان شعارهای دست و پا گیر زندگی کردیم. هرگز قدمی کج بر نداشتیم. برای تو و خواهرت هم شناسنامه بی نقص گرفتیم زدگیمان را به گونه ای که حسرت همه شبه روشنفکران را بر می انگیزد ساختیم و آن مردک در مانده بعد از آنکه زنش را از دست داد، چرا که زنش به جنون سفر به آمریکا دچار شد و رفت و بعد از آنکه بچه هایش را از دست داد چرا که بچه هایش از شدت بی هدفی و آوارگی روحی و اعتقادی گرفتار جنون شدند و کارشان به تیمارستان و خودکشی کشید. خودش خیلی زودتر از زمان طبیعی خفت و دیگر برنخاست. او شاعری بود که می توانست شعرهای ماندگار بگوید و تنه به تنه بزرگترین شاعران سرزمین ما بساید. اما نمی شود، نمی شود با چیزی که به آن اعتقاد نداری کنار بیایی و باز هم کسی باشی. آبرومند باشی، شریف باشی. چیزی باشی. می فهمی؟ حالا برو به کارهای روز جمعه ات برس
مادر می گوید: روز جمعه ای اوقات تان را تلخ نکنید. تصویر نمای تان را بگیرید شاید چیزی برای دین داشته باشد. از
من می گویم: مادر را باش. و می روم پی کارم
پناه بر خدا! نگاه کن که برای جمعه هامان چقدر کار انبار شده. انگار در تمام طول هفته هیچ دستی به سر و روی خانه نکشیده ایم بچه ها حمام مفصل شان را جمعه می روند. تمام کارهای عقب افتاده مدرسه یا دانشکده شان را جمعه ها انجام می دهند. شستن لباس ها، پرده های کتانی، رومیزی ها، کف سراچه. دستشویی ها ... یک لحظه هم استراحت نداریم. تازه گل هم باید درست کنیم برای چند طرح تازه. سه روز است نرسیدییم ساز بزنیم در لابه لای همه خرده کاری ها صدای دف می آید. به چهارده نفر هریک به دلیلی تلفن می کنیم. سه تا نامه می نویسیم. این کار را البته آذری می کند که عاشق نامه
نوشتن است.
دخترم می گوید: روزهای جمعه آن قدر کار و گرفتاری هست که دیگر جایی برای شعار های عاشقانه نمی ماند. |
عسل که پیوسته مراقب است از بچه ها زخمی نخورد که بی جواب بماند، باز به سراچه می آید؛ تمام شعار های عاشقانه می تواند در عوض کردن آب آن گلدان گل و دور انداختن شاخه

صفحه 144 از 173