نام کتاب: یک عاشقانه آرام
عسل از آن اتاق می گوید: ما با خاطراتمان زنگی نمی کنیم. امروز می گوییم که ما برای هم آفریده شده بودی»همین.
پسرم می گوید: هاه! خدا اینها را فقط برای این ساخته که شعار بدهند.
تو دوان و مارال گونه به سراچه می آیی: آهای مردک بیا اینجا جوابت را بگیر و برو شعار دادن و شعار ها را برنامه کار قرار دادن، دوای تمام دردهای ماست. آنها که شعار نمی دهند فقط به خاطر آن است که می ترسند مجبور شوند پای شعارهایشان بمانند و نسبت به شهارهای خود وظیفه مند شوند شعار نمی دهند چون وحشت دارند از اینکه نتوانند به شعارهایشان وفادار بمانند و به همین دلیل هم مسخره ی ما مردم کوچه و بازار شوند. هر شعار اخلاقی، یک تعهد است نسبت به جهان، بزدل ها و معتادان جرات نمی کنند هیچ تعهدی را نسبت به جهان بپذیرند و به همین علت هم شعار دهندگان را مورد بی حرمتی قرار می دهند.
یک شب روشنفکری مستانه و دوستانه به این گیله مرد کوچک گفت: مردک اینقدر در باب سلامت جسم و روح شعار نده این شعارها همه طناب می شود و به دست و پای خودت می پیچد یک روز می بینی به کلی از زندگی افتاده ای ناسازگار تمام عیار شده ای. به هر طرف که میخواهی بروی می بینی که راه بسته است. چرا که روزگار ما روزگاری نیست که بشود در آن ظرف زندگی را به قدر احتیاج پر کرده و در عین حال سلامت محض هم باقی ماند. تو در جامعه ای زندگی می کنی که باید بابت نفس کشیدن هم باج بدهی. اگ بدهی تمام شعارهایت باد هواست. اگر ندهی نفس هم نمی گذارند بکشی چه برسد به اینکه قدیس هم بمانی و نفس بکشی. پوستت را می کنند و روز صدبار به گریه ات می اندازند. حتی وقتی می روی برای بچه ات شناسنامه بگیری باید یک چیزی بدهی که یک شناسنامه بی غلط به دستت بدهند. والا تا آخر عمر اسم مادر بچه ات عسل نیست و شماره شناسنامه اش قابل خواندن نیست و زادگاهش تهران نیست تو با این همه داد و بیداد که راه انداخته ای. ادعای طهارت که کرده ای حتی اگر یک روز مطمئن شوی که شعارهایت مثل تارهای چسپناک صدهزار عنکبوت به دسن و پای زندگی ات چسپیده و بخواهی که آنها را پاره کنی و خودت را خلاص هرگز قادر به این کار نخواهی شد شرمساری اجازه نخواهد داد.

صفحه 143 از 173