نام کتاب: یک عاشقانه آرام
- پس آقای مددی هم باید آنقدر بدود تا برسد.
- آخر اینجا شکل قضیه کمی فرق می کند. خانم کتابدار هم آقای مددی را میخواهد. خیلی بیشتر از آن اندازه که آقای مددی خانم کتابدار را میخواهد.
- پس باید اقرار کنم که این خانم کتابدار همه چیزش خوب است الا سلیقه اش. این مددی چه چیزی دارد که او را بخواهد. ؟ جوان است؟ که نیست. کچل نیست که هست. خوش صورت است که نیست. بد لباس نیست، که هست. خوش صحبت است، که نیست. بد برخورد است، که هست ...
- آقای مددی شرف دارد مادر شرف. او صدها نفر مثل من و عسل را در روزگار سلطان آخر از مرگ نجات داده است. او زمانی زندگی من و عسل را می چرخاند این خانه را او برای ما دست و پا کرد در آن روزگار که من در زندان بدکارترین شکنجه گران تاریخ بودم تو کجا بودی مادر؟ وقتی استخوانهای پای مرا خورد می کردند تو چه خبر داشتی؟
. خب روضه نخوان. سر نماز دعایش می کنم شب و روز. خدا حفظش کند. خدا به او بچه هایی مثل خودش بدهد در آدمیتش که حرفی نیست من ظاهرش را گفتم خانم کتابدار بهتر از عروس خودم نباشد مثل یک دسته گل است.
- ولی چهل سال هم بیشتر دارد. - چه بهتر قرار بود ترشی سیر بشود، مربای سیر شده.
- مادر چرا مردم را به ظاهرشان قضاوت می کنی؟ این عسل مرا نگاه کن ظاهرش حرف ندارد اما باطنی دارد که خدا می داند. |
- هر چه باشد خیلی برای سر تو زیاد است. اصلا در خواب هم میدید که همچو الماسی را بدهند به تو آدم نیم وجبی یک لا قبای در به در؟
- مادر پدر خوبش هم بیست و یکسال پیش عین همین جمله را گفت. جوان دختر من برای سر تو خیلی زیاد است.
جوان ها می خندند. دخترم می گوید: شما چه جواب دادی پدر که پدر بزرگ تسلیم شد؟

صفحه 142 از 173