نام کتاب: یک عاشقانه آرام
- اما تو قدری تند می روی. من به تو نمیرسم. این فاصله، برای چیست؟
- اما هر چه به فاصله بیفزایی، پیمودنش مشکل می شود. هر چه از من دور شوی، صدای هم را در این معرکه - کمتر می شنویم. می دانی که «اشتباه شنیدن» چقدر غم انگیز است؟ هیچ می دانی که اگر یک روز حرفی را از من نقل کنی که من گفتن آن را انکار کنم و تو شنیدن آن را اصرار، چه پیش خواهد آمد؟ تاسف.. تاسف .. نفسم گرفت ...
زن، آرام و نرم، لنگار که از یک پیاده روی چهل ساله ی پیوسته، روی تخته سنگی نشست.
مرد، کند و آرام، کنار او نشست - چنانکه انگار بلوری شکستنی ست که اگر قدری قدرکی با فشار به چیزی بخورد خرد خواهد شد.
زن، مهربان اما تلخ گفت: گیله مرد! عصایت را از زیر دست و پای مردم کنار بکش، و کهنسالی ات را اسباب تفاخر ندان!
مرد، کند و آرام اما با فخری شگفت انگیز و قدری خنده آور جواب داد: بانوی آذری من! این مردم هستند که باید پایشان را کنار بکشند. من، چهل سال است که به کوه می آیم - با توو پیوسته عاشق تو. این، حقی بزرگ و منحصر برای من ایجاد کرده است - آنقدر که اجازه دارم کوه را با خودم به خانه ببرم . دوام ... دوام بانوی من! عظمت و افتخار در استمرار است و دوام. عاشق «شدن» مسئله ای نیست؛ عاشق «ماندن» مسئله ی ماست، بقای عشق، نه بروز عشق. هر نوجوانی هم گرفتار هیجانات عاشقانه می شود، اما آیا عاشق می ماند؟ عشق به اعتبار مقدار دوامش عشق است نه شدت ظهورش . چهل و چهار سال در لحظه ای عاشقانه زیستن، بدون توسل به خاطرات، بدون نشستن بر سر کتاب کهنه و پاره پاره ی یاد ها، و بدون اینکه آنی در عظمت عشق شک کرده باشم، از من پیکره ی مفرغی غول اسایی ساخته است که در هیچ اثر گاهی جای نمی گیرد.
پنجاه سال، جوان و عاشق ماندن، از من چیزی ساخته است که حق است عابران، با احترام از کنارم بگذرند و فروتنانه به من سلام کنند ..
نگاه کن! بعد از این همه سال من هنوز جوانتر از آنم که عاشق نباشم

صفحه 134 از 173