می گویم: برای خودم حرف می زنم. من باید حرفم را بزنم؛ ولی برای تو هیچ بایدی وجود ندارد. نه "باید گوش بدهی" و نه" نباید گوش بدهی" عاشق، اگر واقع بین باشدف حق دارد دل نگران باشد؛ چون می داند که ممکن است خودش بهترین عاشق عالم نباشد، و یا شبه عشق، گهگاه، زورمندتر از خود عشق شود. می دانی؟ می توان به سادگی ۔
بر سرعت قدم هایت می افزایی. کمی جلوتر، رخ می گردانی و می گویی: می دانم ... می دانم .. "می توان به سادگی عاشق شد اما عشق، ساده نیست". عیب تو این است که همه چیز را بیش از حد، تکرار می کنی. درست است؛ و خواهش می کنم باز هم به یادم بیاور تا این مشکل را حل کنم.
می گویی: و همین جمله را هم پیش از حد تحمل من تکرار می کنی.
می گویم: ضعف حافظه، برای آنکه تکرار نکنم، لازم است کسی این را به من بگوید. همه ی راه های حل مشکل را نبند. ما باید یاد بگیریم که جنس مشکل های مان را کمی نرم کنیم.
می گویی: اما تا آخر عمر نمی شود از کسی خواست حرفهایش را تکرار نکند؛ و تازه، وقتی پا به سن بگذاری، خدای من! و پیر بشوی، و پیرتر بشوی. از این هم خیلی بدتر خواهی شد.
برد نگاهم را به جایی می رسانم که تو آنجایی. نقطه ی وضوح نگاه من، تویی و فقط تو. سالیان سال است که تویی. من خیلی چیزها را باید که با حوصله و صبوری جا به جا کنم تا تو از کدورت و محوی بیرون بیایی؛ تا هرگز، شاید، محو نشوی، کدر نشوی، مات نباشی، مبهم و تیره به نظر نرسی. همدیگر را فهمیدن و حس کردن. نه یکی شدن.
می گویم: همانجا بنشین! من قدری خسته ام. تو همچنان می روی و می گویی: همه ی نوه هایت از تو خواهند
گریخت؛ چرا که همیشه خویشتن را تکرار می کنی؛ از تو خواهند گریخت مگر زمانی که بخواهند به تو بخندند، و من خون دل می خورم از اینکه تو داستانی را باز گویی که هزار بار گفته یی، و هر بار هم، در آن، مختصر تغییری داده یی؛ تغییری که از ضعف حافظه ات سرچشمه می گیرد نه از قدرت خلاقه ات.
- آه .. چه خوب! پس لااقل هیچ داستانی را به شکل واحدی باز نمی گویم. - جدی باش مرد، جدی باش!
بر سرعت قدم هایت می افزایی. کمی جلوتر، رخ می گردانی و می گویی: می دانم ... می دانم .. "می توان به سادگی عاشق شد اما عشق، ساده نیست". عیب تو این است که همه چیز را بیش از حد، تکرار می کنی. درست است؛ و خواهش می کنم باز هم به یادم بیاور تا این مشکل را حل کنم.
می گویی: و همین جمله را هم پیش از حد تحمل من تکرار می کنی.
می گویم: ضعف حافظه، برای آنکه تکرار نکنم، لازم است کسی این را به من بگوید. همه ی راه های حل مشکل را نبند. ما باید یاد بگیریم که جنس مشکل های مان را کمی نرم کنیم.
می گویی: اما تا آخر عمر نمی شود از کسی خواست حرفهایش را تکرار نکند؛ و تازه، وقتی پا به سن بگذاری، خدای من! و پیر بشوی، و پیرتر بشوی. از این هم خیلی بدتر خواهی شد.
برد نگاهم را به جایی می رسانم که تو آنجایی. نقطه ی وضوح نگاه من، تویی و فقط تو. سالیان سال است که تویی. من خیلی چیزها را باید که با حوصله و صبوری جا به جا کنم تا تو از کدورت و محوی بیرون بیایی؛ تا هرگز، شاید، محو نشوی، کدر نشوی، مات نباشی، مبهم و تیره به نظر نرسی. همدیگر را فهمیدن و حس کردن. نه یکی شدن.
می گویم: همانجا بنشین! من قدری خسته ام. تو همچنان می روی و می گویی: همه ی نوه هایت از تو خواهند
گریخت؛ چرا که همیشه خویشتن را تکرار می کنی؛ از تو خواهند گریخت مگر زمانی که بخواهند به تو بخندند، و من خون دل می خورم از اینکه تو داستانی را باز گویی که هزار بار گفته یی، و هر بار هم، در آن، مختصر تغییری داده یی؛ تغییری که از ضعف حافظه ات سرچشمه می گیرد نه از قدرت خلاقه ات.
- آه .. چه خوب! پس لااقل هیچ داستانی را به شکل واحدی باز نمی گویم. - جدی باش مرد، جدی باش!