نام کتاب: یک عاشقانه آرام
در طول راهف مشکاتیان موسیقیدان را می بینم، بیژنی خطاط را، استادمان شفیعی کدکنی را، تعریف خوش صدا را، کسانی که به ما نواختن ساز را آموخته اند و ساختن سفال را، ناشر نخستین کتاب کوچک شعرم را می بینم؛ جلال هاشمی. ولایتی وزیر امور خارجه ی میهن مان را - بدون محافظ، راحت و بی دغدغه - چند وزیر دیگر، بسیاری از بزرگان فرهنگ و ادب و سیاست، گروهی از مبارزان قدیم، و جمعی از آشنایان، رفقا و دوستان را ... اینها، اگر نه یکپارچه، لااقل قدری باید عاشق باشند و همانقدر هم درست ..
طبیعت، یک عاشق کامل واقعی ست؛ چرا که هرگز خود را تکرار نمی کند. در پاییز همرنگ، دو بهار همسان، دو تابستان همگون، دو زمستان مثل هم، هرگز، در تمام طول حیات انسان پیش نیامده است.
- این برگ را نگاه کن! از این برگ، عکس بینداز! جایش را معین کن، و رنگش را، و حالتی را که به خود گرفته. آیا سال بعد، این برگ همین گونه خواهد بود؟
عشق، دست کم باید مثل برگ درختی جنگلی باشد ..
مثل همیشه، و همیشه هم تازه و پرشور. ما، آن بالا، در خلوت یا در کنار چند دوست قدیمی، یک ساعت، کمی بیشتر یا کمتر، بدون کشیدن سیگار، و بی آنکه همچون شبه روشنفکران، مست و لول و خمار باشیم.
جدی ترین بحث های مان را می کنیم. کوه، جای امنی ست. می نشینیم، من چای را علم می کنم. - تو، هنوز، و مثل روزهای اول، به این حکومت، یا به این نظام، معتقدی؟ - البته. اگر نبودم که اینجا نبودم، در سیاهکل یا پشت ساوالان تو بودم
- بسیار خوب! چه مانعی دارد که ما، ضمن اینکه به چیزی معتقدیم و به آن اعتماد داریم، از بیم آنکه مبادا آن چیز، زمانی مورد تهاجم قرار بگیرد، سقوط کند، بی اعتبار شود، و یا از راهی که ما قبول کرده ییم منحرف شود، "مراقبت های ویژه" را رها نکنیم؟
- مانعی ندارد
- پس چه مانعی دارد که ما، همچنان، بر سر بحث های پرشور ساسی مان بمانیم. و نیز، آموزش های مبارزاتی مان را رها نکنیم؟

صفحه 131 از 173