شهری را به کوه آورده اند. ما حتی دیده ییم که در چایخانه هایی که کنار آبشارها ساخته اند، موسیقی شهری پخش می کنند ...)
ما پیاده نوردان قدیمی، همدیگر را در تاریکی شبانه نیز می شناسیم، ما به هم سلام می کنیم، "صبح به خیر" می گوییم و تمامی روزتان به خیر".
من و تو، در کوره راه های باریک لغزنده، در کنار هم نمی رویم، به دنبال هم می رویم.
در پی هم بودن، گهگاه، لذتی دارد پیش از کنار هم بودن. صدای قدم های تو را می شنوم. صدای نفس های تو را، و تک جمله های تو را.
- بگذار شب سخن بگوید، که سرشار از گفتن است و تشنه ی گفتن.
- شب انگار که فخر راز مندی می فروشد. کلماتش، گرچه به زمزمه می ماند، ذره یی متواضعانه نیست. غروری دارد که روز ندارد.
- حق است که چنین باشد. رازهای درون شب، معجزه نیست، اما زیباست.
ریه های مان تجدید حیات می کنند. احساس سبکی و سرزندگی می کنیم، نفس های عمیق، لبخندهای بی دلیل. انگار که بوی خوب ترین عطر جهان را استشمام کرده ییم. بوی برف، پچپچه ها و زمزمه ها. |
- جای عشق کجاست؟
- اینجا؛ در سنگ سنگ کوه، در قطره قطره ی رود، در ذره ذره ی هوای ناب، در قدم های بی صدای نسیم سرد زمستان.
- پاییز. - بهار. - یا تابستان، بر بلندای قله ی دماوند - یا لا به لای برف های علم چال و تخت سلیمان. - یا در سهند و ساوالان من. - دیگر معجزه یی در کار نیست. هیچ چیز مانند اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند.
زندگی را با کوه، با آسمان، با هدف، با ایمان و عشق، پر باید کرد. یا باید خالی و پوک و ناقابل نگهش داشت و نام زندگی را از روی آن برداشت.
ما پیاده نوردان قدیمی، همدیگر را در تاریکی شبانه نیز می شناسیم، ما به هم سلام می کنیم، "صبح به خیر" می گوییم و تمامی روزتان به خیر".
من و تو، در کوره راه های باریک لغزنده، در کنار هم نمی رویم، به دنبال هم می رویم.
در پی هم بودن، گهگاه، لذتی دارد پیش از کنار هم بودن. صدای قدم های تو را می شنوم. صدای نفس های تو را، و تک جمله های تو را.
- بگذار شب سخن بگوید، که سرشار از گفتن است و تشنه ی گفتن.
- شب انگار که فخر راز مندی می فروشد. کلماتش، گرچه به زمزمه می ماند، ذره یی متواضعانه نیست. غروری دارد که روز ندارد.
- حق است که چنین باشد. رازهای درون شب، معجزه نیست، اما زیباست.
ریه های مان تجدید حیات می کنند. احساس سبکی و سرزندگی می کنیم، نفس های عمیق، لبخندهای بی دلیل. انگار که بوی خوب ترین عطر جهان را استشمام کرده ییم. بوی برف، پچپچه ها و زمزمه ها. |
- جای عشق کجاست؟
- اینجا؛ در سنگ سنگ کوه، در قطره قطره ی رود، در ذره ذره ی هوای ناب، در قدم های بی صدای نسیم سرد زمستان.
- پاییز. - بهار. - یا تابستان، بر بلندای قله ی دماوند - یا لا به لای برف های علم چال و تخت سلیمان. - یا در سهند و ساوالان من. - دیگر معجزه یی در کار نیست. هیچ چیز مانند اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند.
زندگی را با کوه، با آسمان، با هدف، با ایمان و عشق، پر باید کرد. یا باید خالی و پوک و ناقابل نگهش داشت و نام زندگی را از روی آن برداشت.