نام کتاب: یک عاشقانه آرام
پنجشنبه ها
هنوز تاریک تاریک است که بیدار می شویم. ما به اراده بیدار می شویم نه به عادت زنگ ساعت. کوله ی کوه، لباس ها و کفشهای مان، نزدیک در، آماده است.
بی صدا لباس می پوشیم. کفش ها را به دالان می بریم و جلوی در خانه می پوشیم تا سروصدا راه نیندازیم.
شب را دوست داریم و در شب راه پیمودن را. بیزارم از آنها که چراغهای دستی شان را به درون شب پرشکوه کوه می آورند.
شب را دوست داریم به خاطر شب بودنش، نه با نوری فقیر، گیج، در به در و بی فایده آن را زخمی کردن.
شب را، بوییدن شب را و نرم نرمک ناپدید شدن ستارگان را. حالی میان شب و روز را از صبح کاذب به صبح صادق و به نفس صداقت عینی رسیدن را. صدای شب، صدای طلوع، صدای آفتاب را. بیزارم از آنها که صداهای شهری را به کوه می آورند.
ما موسیقیدانان بزرگمان را دیده ایم که برای شنیدن موسیقی طبیعت به کوه می آیند.
خاموش خاموش در گنج طبیعت، روی تخته سنگی، می نشینند و پر می شوند. آنوقت، شگفتا! ابلهانی را دیده پیم که در کوه، گوش های خود را بر صدای طبیعت بسته اند و موسیقی

صفحه 129 از 173