نام کتاب: یک عاشقانه آرام
بانوی کتابدار دوست قدیمی خانواده ی ماست. حتی بچه های ما که با دوستان قدیمی ما تفاهمی ندارند، بانوی کتابدار را می خواهند.
زنگ می زنند.| - این دیگر کیست؟ - حبیب خدا. مددی. - تو خبرش کردی؟ - نه خودش بو کشیده ... خوب می گذرد. پر و شیرین. خنده. خنده بانوی کتابدار. از خنده ها به خنده می افتد.
در باب همه چیز حرف می زنیم. مددی، قدری، از اوضاع ناراضی ست. نه از گرانی، از ترس آنکه مبادا انقلاب به مخاطره بیفتد. مددی می ترسی. من و تو دلداریش می دهیم. بانوی کتابدار به او نگاه می کند. پسرم به بانوی کتابدار، و لبخند می زند. تو می بینی. او حس می کند و برافروخته می شود. از
در باب همه چیز حرف میزنیم، اما آنها بیشتر در بحث زمان و حرکت را دوست دارند روز مرگی های دلنشین.
عسل می گوید: بعد از سالیان سال این گیله مرد بد پیله. هنوز مرا قانع نکرده که زمان وجود ندارد قدرت انتقال مقصودش را ندارد. با قدرت انبات نظرش را.
بله و به همین دلیل من هنوز در زمان زندگی می کنم و با زمان همیشه فکر می کنم کاش که جنس زمان شیشه یی و شفاف بود. آنوقت می توانستیم از این سوی زمان، آن سوی زمان را ببینیم، ومی توانستیم از پشت امروز فردا را و از پشت فردا هزار سال دیگر را - البته قدری مات ای کاش که زمان شفاف بود و شیشه یی.
گیله مرد گفت : باز، مه مصنوعی او در حال حرکت است.
عسل گفت : من حتی از خدا می خواهم که زمان را قدری نرم کند و خمیری شکل مثل سقز مثل موم من اگر فقط یکبار می توانستم تکه هایی از زمانهای مختلف را بردارم و باهم مخلوط کنم ای خدا چه زمانی درست می شد
گیله مرد گفت: محبوب خل محبوب خطرناکی ست. اعتبار ندارد.

صفحه 124 از 173