نام کتاب: یک عاشقانه آرام
بعد مانده بود که به گیله مرد بگوید یا نگوید که می دانست نگفتن همان دروغ گفتن است قدری کثیف تر.
شب شادمانه داستان را گفت.
گیله مرد از پی سکوت طولانی زیر لب زمزمه کرد، از من برنمی آید اینطور کارها از من بر نمی آید. کوچکم برای درافتادن.
عسل گفت: برای همین هم نمی خواستم بگویم. من شوهر کرده، محافظ نگرفته ام. هر زنی باید بتواند خودش از خودش محافظت کند. اگر کشتی گیر هم بودی نمی گذاشتم دست روی مردم بلند کنی.
باز در خانه پیم. همه چیز حاضر است. میز چیده است. همه چیز برق می زند. از غبار بیزارم. از خاک آلودگی اشیاء، از اینکه کنج هایی دود گرفته وجود داشته باشد که دستها را سیاه کند. همین هاست که زندگی را از شکل می اندازد و بد رنگ می کند. عجب بوی خوشی در خانه پیچیده است؟ - بوی ترشی سیر است. یک کاسه سر سفره گذاشته ام. - نه مادر ... بیشتر از بوی سیر است. - پس بوی غذایهایی ست که پخته ام. - باز هم بیشتر - پس خیالاتی شده یی پسرم ... در این خانه را شکر که همیشه بوی عطر محبت می آید. - وقتی شما، آنطور با خلوص و صفا به نماز می ایستی، عطر باز هم بیشتر می شود. |
- تو هم خیالاتی شده یی عروس خوب من! خدا باید قبول کند نه بنده ی خدا. آن هم بنده هایی مثل شما که انگار کافر به دنیا آمده پید.
- مادر! احتیاط کنید! اینطور بی هوا فریاد نزنید! همسایه ها می شنوند. - حرف زیادی نزن! همسایه هاتان آدم اند نه خبر چین. تو می خندی. دختر می خندد. پسر می خندد. مادر، خودش هم ریسه می رود. خانه مملو از خنده است. زنگ می زنند.

صفحه 123 از 173