بیا رفعت زندگی را حتی در ساده ترین دقایقش باور کنیم. اگر شکوه متعلق به زندگی روزمره نباشد، آخر به چه چیز می تواند متعلق باشد؟
امروز من سفالگر کهنه کار، یک نمکدان تازه از سفال لالجین خریدم. دوستش بدار و با آن به اوج شادی ها برو؟
- اما گلهایش به تدریج محو می شود. - نه ... گل در تن سفال است. بیش از من و تو دوام خواهد داشت. - اما نه بیش از عشق.
- تو که خوب می دانی عسل! سفال را اگر درست بپزیم به قدر عشق دوام می آورد. نگاه کن! این سفالینه یی ست که از دوازده هزار سال پیش مانده - تپه های سیلک - و هنوز رنگی دارد. آب، آب آبی ولرم حرکتی آرام و آسوده در آب نیم گرم رها، به تو می اندیشم، به زیبایی
وقتی عسل از مهد کودک در آمده بود، پسرک خوشگل خوش ادا افتاده بود دنبالش. عسل حس کرده بود و هیچ عکس العملی نشان نداده بود. عسل تا نزدیکی خانه تقریبا رو به روی تلفن عمومی چند قدم مانده به میوه فروشی ساکت آمده بود - سر به زیر و آرام اینجا برگشته بود. طرف پسرک خوشگل و به او لبخند زده بود.
- برادم هم خوش صورت است اما اینطور وقیح نیست.
پسرک یک قدم جلو گذاشته بود، عسل هم آنوقت از آنچه که سالها پیش از این در حزب به او آموخته بودند - به نام دفاع شخصی - سود جسته بود. بعد هم با تمام قدرتش زده بود به گردن پسرک خوشگل، پسرک زمین خورده بود. سه تا از جوان های بیکاره ی محل، که جلوی میوه فروشی ایستاده بودند، بی آنکه نزدیک شوند نگاه کرده بودند. پسرک بلند شده بود و خیز برداشته بود برای گریختن، اما عسل از یک فرصت بی زمان استفاده کرده بود و با نوک کفش، به شکل واقعا تحقیر آمیز او را بدرقه کرده بود. پسرک بار دیگر تعادلش را از دست داده بود و کله کرده بود. با صورت و دستها فرود آمده بود. باز برخاسته بود و دویده بود و جوان های بیکاره ی محل بی آنکه نزدیک شوند کف زده بودند. عسل آسوده لبخند زده بود و سر تکان داده بود- به عنوان تشکر - و با لبخند از کنار ایشان رد شده بود.
امروز من سفالگر کهنه کار، یک نمکدان تازه از سفال لالجین خریدم. دوستش بدار و با آن به اوج شادی ها برو؟
- اما گلهایش به تدریج محو می شود. - نه ... گل در تن سفال است. بیش از من و تو دوام خواهد داشت. - اما نه بیش از عشق.
- تو که خوب می دانی عسل! سفال را اگر درست بپزیم به قدر عشق دوام می آورد. نگاه کن! این سفالینه یی ست که از دوازده هزار سال پیش مانده - تپه های سیلک - و هنوز رنگی دارد. آب، آب آبی ولرم حرکتی آرام و آسوده در آب نیم گرم رها، به تو می اندیشم، به زیبایی
وقتی عسل از مهد کودک در آمده بود، پسرک خوشگل خوش ادا افتاده بود دنبالش. عسل حس کرده بود و هیچ عکس العملی نشان نداده بود. عسل تا نزدیکی خانه تقریبا رو به روی تلفن عمومی چند قدم مانده به میوه فروشی ساکت آمده بود - سر به زیر و آرام اینجا برگشته بود. طرف پسرک خوشگل و به او لبخند زده بود.
- برادم هم خوش صورت است اما اینطور وقیح نیست.
پسرک یک قدم جلو گذاشته بود، عسل هم آنوقت از آنچه که سالها پیش از این در حزب به او آموخته بودند - به نام دفاع شخصی - سود جسته بود. بعد هم با تمام قدرتش زده بود به گردن پسرک خوشگل، پسرک زمین خورده بود. سه تا از جوان های بیکاره ی محل، که جلوی میوه فروشی ایستاده بودند، بی آنکه نزدیک شوند نگاه کرده بودند. پسرک بلند شده بود و خیز برداشته بود برای گریختن، اما عسل از یک فرصت بی زمان استفاده کرده بود و با نوک کفش، به شکل واقعا تحقیر آمیز او را بدرقه کرده بود. پسرک بار دیگر تعادلش را از دست داده بود و کله کرده بود. با صورت و دستها فرود آمده بود. باز برخاسته بود و دویده بود و جوان های بیکاره ی محل بی آنکه نزدیک شوند کف زده بودند. عسل آسوده لبخند زده بود و سر تکان داده بود- به عنوان تشکر - و با لبخند از کنار ایشان رد شده بود.