نام کتاب: یک عاشقانه آرام
خوشبختی، جنس قسطی نیست پسر! خوشبختی را نقد نقد معامله می کنند - با سکه های اراده، ایمان، کار، عشق ....
- دخترم! آیا تو اثر گاه ایران باستان را دیده یی؟ - نه آقا! هنوز ندیده ام.
- بشتاب! بشتاب! این درسها که می خوانی، در برابر آنچه که آنجا می بینی، دیناری نمی ارزد.
تو به مهد کودکت می روی. سالیان سال است که می روی. به عشق بچه هاست که می روی نه به دلیلی دیگر؛ گرچه حقوق خوبی هم می دهند. حق آب و گل پیدا کرده یی. تو را چندین مهد کودک، به عنوان مشاور، می طلبند. بهزیستی، تخصص و کاردانی تو را تأیید می کند. من به خانه می آیم: مادر! امشب شام، یک مهمان بسیار عزیز داریم. برای مان چه دست می کنی؟
- باقلاقاتوق.
- إی قربان شما بروم با آن باقلاقاتوق تان! هر وقت که ما مهمان عزیزی داریم، شما دست به باقلاقاتوق می شوی. آخر، همه که عاشق غذاهای شمال وطن نیستند مادر!
- خب باشند. سلیقه پیدا کنند. به خاطر عروسم، میرزا قاسمی هم میگذارم کنار باقالاقاتوق - دستت درد نکنه مادر. دیگر بیش از این خودت را توی زحمت نینداز! عسق می خندد. پسر می خندد. دخترک می گوید: پدر! چرا می خندند؟ - چرا ندارد دخترم. هر وقت من و مادر حرف می زنیم، اینها ریسه می روند.
کوله های کوچک آماده مان را بر می داریم و راه می افتیم. هر کدام مان شتابان به استخرهای خودمان می رویم. پسر با من می آید شنا. آب، آب ولرم در اواخر زمستان سرد.
- یا پاییز.
- یا پاییز، حمام داغ، عرق ریختن و گوش بر گفت و گوهای بیهوده بستن. چه نعمتی ست زندگی کردن! چه نعمتی ست حضور!
- اما این دیگر حرکتی ست کاملا اشرافی

صفحه 120 از 173