نام کتاب: یک عاشقانه آرام
- پسر جان! در هفتاد سالگی که هر آدمیزادی، طبیعت، به کودکی های خویش باز می گردد و کودکی تمام عیار می شود. چیز دیگری بخواد!
- برای همیشه. سهمی از کودکی را در خویش نگه دار - از امروز تا لحظه ی سفر بزرگ. - نگه می دارم. خواهی دید. - ولی دیگر من نیستم که ببینم. من، بسیار زودتر از تو خواهم رفت.
- می خواهم سر به تن کسی که زودتر می رود، نباشد. به! چه آفتابی! آنجا، بوی کهنگی و نای تاریخی می داد. زیبا، عظیم، و نفس گیر بود واقعة. سری، گذرا، به کتابخانه ی ملی بزنیم تا بانوی تو با بانوی کتابدار دیداری تازه کند. مدتهاست که به دیدن مان نیامده.
- مادرش بیمار است. من از برادر جبیبیان و خانم دکتر افشار برایش دارو گرفتم. - کار خوبی کردی. خانم حبیبی هم هنوز آنجاست؟ رییس کل؟ - بله بانو! هست. - یک روز، به دیدنش برویم. خوب کار می کند. بعد، سری به زیر پله می زنیم؛ پسر جان! آیا تو اثرگاه ایران باستان را دیده یی؟ - سلام! خیر قربان! هنوز فرصت نکرده ام.
- فردا، همین فردا ڈکانت را ببند و سر فرصت، به دیدن این آثرگاه برو ... شاید آنجا چیزهایی را ببینی که ما دیدیم. و همان چیزها. کمر تنهایی تو را بشکنند.
- چشم قربان! همین فردا ..... اما ... دیگر ساوالانی در کار نیست، عسل اصلی هم نیست. - مجنون! هیچکدام اینها نبود. من اینها را ساختم. من ساوالان را آفریدم. من عسل اصل را در کندوی دور از دست کشف کردم. اراده ی من، پافشاری من، شور و عشق من این راه بعید را پیمود- با هفت لباس آهنی، هفت کلاه آهنی، هفت کفش آهنی، هفت عصای آهنی ... و چون آخرین لباس و کفش و کلاه و عصا، چون بلور، نازک شد، درهم شکست. خاک شد و فرو ریخت. من به آن چشمه رسیدم، و کنارش، دختر شاه پریان را دیدم ... مجنون! رسیدن قیمتی دارد که باید داد. خوشبخت شدن، بهای سنگینی دارد. نپرداخته، چطور می خواهی به چنگش بیاوری؟

صفحه 119 از 173