- چرا بی مرافعه؟ آن مرد کویری یادت هست؟ «دو کوزه ی بی جان را هم اگر یک عمر کنار هم بگذاری، گاهی سرهایشان به هم می خورد و درد می گیرد. مهم این است که هیچ سری نشکند و لب پر نشود.
- هیچ دلی.
- او گفت «سر». بس است. برویم ... خسته شدم. ذهنم خسته شد. الباقی بماند برای هفته های بعد.
همچنان که می رویم، عسل، دستش را به سوی مجسمه های سرباز آشکانی دراز می کند. - دست، بزنم؟ - نه عسل! مگر نمی بینی، به آن درشتی، روی آن نوشته اند: «لطفا دست نزنید! »؟ عسل، انگشتش را به پیکره ی دیگری نزدیک می کند. - یک انگشت، روی آن بکشم؟
- مگر عقلت را از دست داده یی دختر؟ این نوشته را نمی بینی یا می بینی و کودکی می کنی؟
- می بینم اما نمی توانم بخوانم. تو فرصت ندادی که من به مکتب بروم، سردار! تو این سرزمین را اشغال نظامی کردی ... اگر روی این شیشه کمی فشار بیاورم، یقینا خرد می شود و فرو می ریزد. نگاه کن! یک ترک ظریف، از این سو به آن سو رفته است. کمی فشار بدهم فرو بریزد بخندیم؟
- اینجا دکان بقالی نیست عسل، یکی از خوب ترین اثر گاه های دنیاست. اینجا، با هیچ چیز شوخی نمی شود کرد.
- می شود. خیال می کنی. تو چون آدمی هستی بیش از حد لازم جدی، گمان می کنی که جاهایی وجود دارد که در آن جاها، اصلا شوخی نمی شود کرد. من، جایی را سراغ ندارم که در آنجا نشود شوخ طبعی کرد.
می گویم: عسل! کودک منشی هایت را دوست دارم؛ به شرط آنکه در هفتاد سالگی هم سهمی از وجودت، کودک باقی بماند.
- هیچ دلی.
- او گفت «سر». بس است. برویم ... خسته شدم. ذهنم خسته شد. الباقی بماند برای هفته های بعد.
همچنان که می رویم، عسل، دستش را به سوی مجسمه های سرباز آشکانی دراز می کند. - دست، بزنم؟ - نه عسل! مگر نمی بینی، به آن درشتی، روی آن نوشته اند: «لطفا دست نزنید! »؟ عسل، انگشتش را به پیکره ی دیگری نزدیک می کند. - یک انگشت، روی آن بکشم؟
- مگر عقلت را از دست داده یی دختر؟ این نوشته را نمی بینی یا می بینی و کودکی می کنی؟
- می بینم اما نمی توانم بخوانم. تو فرصت ندادی که من به مکتب بروم، سردار! تو این سرزمین را اشغال نظامی کردی ... اگر روی این شیشه کمی فشار بیاورم، یقینا خرد می شود و فرو می ریزد. نگاه کن! یک ترک ظریف، از این سو به آن سو رفته است. کمی فشار بدهم فرو بریزد بخندیم؟
- اینجا دکان بقالی نیست عسل، یکی از خوب ترین اثر گاه های دنیاست. اینجا، با هیچ چیز شوخی نمی شود کرد.
- می شود. خیال می کنی. تو چون آدمی هستی بیش از حد لازم جدی، گمان می کنی که جاهایی وجود دارد که در آن جاها، اصلا شوخی نمی شود کرد. من، جایی را سراغ ندارم که در آنجا نشود شوخ طبعی کرد.
می گویم: عسل! کودک منشی هایت را دوست دارم؛ به شرط آنکه در هفتاد سالگی هم سهمی از وجودت، کودک باقی بماند.