نام کتاب: یک عاشقانه آرام
- هست سردار! این که من، دیگری را بخواهم، تو مرا بخواهی، و کسی دیگر، تو را بخواهد، همیشه ممکن بوده است. عشق، می تواند به شکل یک حلقه زنجیر درآید؛ یک سرش اینجا، لب چاه، سر دیگرش، در ازل.
- عجب! دانشمندان را می ماند.| - و شیرخوارگان را. هنوز، کودکی را پشت سر نگذاشته است. - گذاشته. تو نمی بینی. - شاید. عادت نکرده ام که جز تو را درست ببینم؛ و تو را درست می بینم اما نه به عادت. سردار بزرگ، همچان، ایستاده و غمزده می نگرد. دو دلو دخترک پر می شود. سردار از اسب فرود می آید و می خواهد که دلوها را بردارد. دخترک می گوید: مدیونم نکن سردار! سردار، آرام و مهربان پرسید: کیست؟ کیست آنکس که تو او را می خواهی؟ - یک سیاهی ساده دل روستایی سردار بزرگ، پای بر زمین کوبید و فریاد کشید: این، غیرممکن است.
عسل خندید و گفت: ممکن است .... ممکن است ... سردار شکوهمند کم عقلی ست. در خطه ی عشق؛ غیرممکن وجود ندارد ... برویم . برویم .
گیله مرد گفت: خب این داستان را چه کنم؟ عسل، خندان جواب داد: همه جای قلعه های قدیمی پر از قصه است ... کم نخواهی آورد. سردار، گریان فریاد زد: سرباز روستایی ساده دلی خواهم شد. - کافی نیست. - خودم را خواهم کشت. - کافی ست؛ کاملا کافی.
- آنجا را نگاه کن! آن زن و مرد پیر را که جلوی خانه شان نشسته اند ببین - تکیه داده به هم. عصاره ی عشق اند انگار. لااقل شصت سال در کنار هم بوده اند.
- بی مرافعه؟

صفحه 117 از 173