نام کتاب: یک عاشقانه آرام
- خاموش باش بانو! می آید به طرف ما. - اما ما را نمی بیند. نگاهش به لب چاه است. لب چاه، کنار چرخ، دخترک زیبای قدیمی، با دلوهایش ایستاده است . با صورتی گل
انداخته.
زیر لب می گویم: دخترک باید آذری باشد. عجب گونه های گل انداخته یی دارد؟
عسل می گوید: شرم، گونه هایش را اینگونه کرده است. مرد را نگاه کن که به او نزدیک می شود. کوهی ست انگار، بر اسبی اسطوره یی نهاده.|
مرد، به لب چاه دیواره دار می رسد؛ به دخترک که همچون گلبرگ گل محمدی ست یا نسترن رسیده نگاه می کند و نگاه می کند.
دخترک، انگار بی خیال، دلوی را به چاه می اندازد، ریسمان را می تاباند، صبر می کند، دلو را با آب زلال بالا می کشد.
مرد، هنوز نگاه می کند. دخترک گل به گونه انداخته ی آذری، باز هم سر برنمی دارد. حس، کافی ست.| - مرد، عاشق است. - دخترک هم. - ممکن است باشد؛ اما نشان نمی دهد که همین مرد را می خواهد. - تو چطور توانستی به چنین حسی برسی؟
- نگاه کن! مرد، با تمامی یال و کوپالش، در مقابل دختر گل به گونه انداخته، چیزی نیست. مستأصل است و منتظر.
مرد، متین و بزرگوار می گوید: تو را از پدرت طلب کرده ام. - سلام سردار! من، دیگری را می خواهم. طلبت را پس بخواه سردار بزرگ! - ممکن نیست.

صفحه 116 از 173