نام کتاب: یک عاشقانه آرام
- با خواهنده یی چون تو، اگر نخواهد که زندگی کند، تنها چرایی اش در این است که شایسته ی تو نیست؛ رهایش کن!
- رها کن اندیشه ی رها کردنش را، که این سخن را اگر باز بگویی سرت را از دست می
دهی "
الب
- این ستون، اما، علیرغم عظمتش، هیچ نشانی از عشق را در خود ندارد.
- این، ستونی ست از قصر سلاطین. بردگان آن را بر دوش کشیده اند - شلاق خوران، و برپا داشته اند- شلاق خوران.
- آری ... بگو که از اینجا بیرونش ببرند! ببرند و در تخت جمشید باز بکارندش؛ جایی که ستون های ستمگری سلاطین، در آنجا بسیار برافراشته شده است، و فریاد دردمندی کشندگان و تراشندگان آن ستون های سنگی عظیم، بسیار به آسمان رسیده است.
- اما بانوی من! در میان ایشان نیز فرهادها بوده است. شک نباید کرد.
- این گل را نگاه کن که چقدر ظریف است! شش هزار سال پیش! مگر همچو چیزی ممکن است، خدای من؟
- چرا ممکن نیست بانوی من؟ این گل سینه، نازک ترین و زیباترین گل سینه یی ست که من در همگی زندگی ام ساخته ام، به شوق آنکه روزی آن را به تو پیشکش کنم و از تو بخواهم که از کلبه ی پدر خویش درآیی و به کلبه ی من بیایی، و برای من، فرزندان خوبروی چون خویشتن بیاوری -
تشنگی، آب، چرخشی ابدی. - گیله مرد! این چرخ چاه را نگاه کن! چه هنگامه یی ست به راستی! - روزی به دیدن یک قلعه ی قدیمی با چاهی بسیار قدیمی خواهیم رفت. در قلعه های قدیمی، عطر جاری عشق را هنوز هم می شود بویید. در قلعه های قدیمی، عشق را در عبور اثیری اش، چون شبحی همیشگی، می توان دید. این، فقط بستگی به نگاه تو دارد، و به اینکه چگونه ببویی، بشنوی، لمس کنی ..
تو، آهسته بازویم را می فشاری: نگاه کن! این سوار را نگاه کن! عجب جلال و جبروتی دارد؟ عجب کند و سنگین و شکوهمند می آید!

صفحه 115 از 173