آهسته جواب می دهم: بعد ... بعد که از اینجا بیرون رفتیم، توضیح می دهم؛ اما تو هم، فعلا سعی کن که اسیر این حس تاریخی کاذب نشوی، بلکه با حسی فرا تاریخی ارتباط برقرار کنی؛ حرکت.
آهسته، از «آغاز» به جانب «تازه» می آییم.
زن، سر نیزه یی سنگی را نگاه کرد. تاریخ آن را، و گفت: این نیزه را نگاه کن! از ده هزار سال پیش مانده است.
- ای مردم! بدانید که من این دختر را از این قبیله، بسیار بسیار خواسته ام، و این نیزه را به خاطر آن تراشیده ام، از سنگ سنگ. تا اگر کسی باشد که بخواهد این دختر را از این قبیله، از چنگ من در آورد، قلبش را با این نیزه که آن را تیز تیز تراشیده ام. سوراخ کنم و بشکافم. من، در بسیار خواستن، چیزی نو را بنیان نهاده ام. من می توانستم پدر این دختر را از پای درآورم، و مادرش را، و برادرش را، و آنگاه دختر را با خود به قبیله ی خود ببرم تا برای من فرزند، و فرزند، و فرزند بیاورد؛ اما من دلم نمی خواهد این دختر را گریان ببینم و گریان به کلبه ی خویش ببرم. پس، درماندگی کردم، و درماندگی مرا به فرمان بری از او واداشت، و این به فرمان اوست که چنین نیزه یی را تراشیده ام ..... اینک من، شکلی نو از خواستن و بسیار خواستن را به قبیله ی شما آورده ام که زمین و آسمان را دیگر گون خواهد کرد ..
- آه .. بیا این جام را نگاه کن! هنوز، بعد از هشت هزار سال، از آن عطر عشق برمی خیزد.
- مرد! خودت را پیر کردی بسکه با این جام کلنجار رفتی. این همه کوبیدن، تراشیدن، نقش انداختن به خاطر دختری که خوبروی و خوش اندام هم نیست؟ بس کن مرد! بس کن! کمر دو تا شده ات دیگر راست نخواهد شد ..
- درباره ی خوبرویی دخترک، بهتر است دهانت را ببندی تارت را از دست ندهی؛ اما در باب کاری که بر این جام می کنم، راستش می ترسم که باز هم نپسندد؛ باز هم رضا ندهد که آن را بالای سرش بگذارد و در آن شربتی به شیرینی و تلخی دوست داشتن بنوشد. |
- نترس مرد، نترس! خواستن با بزدلی کنار نمی آید. برو، جام را بی پروا به دستش بده و از او بخواه که با تو زندگی کند؟
- اگر نپذیرد؟
آهسته، از «آغاز» به جانب «تازه» می آییم.
زن، سر نیزه یی سنگی را نگاه کرد. تاریخ آن را، و گفت: این نیزه را نگاه کن! از ده هزار سال پیش مانده است.
- ای مردم! بدانید که من این دختر را از این قبیله، بسیار بسیار خواسته ام، و این نیزه را به خاطر آن تراشیده ام، از سنگ سنگ. تا اگر کسی باشد که بخواهد این دختر را از این قبیله، از چنگ من در آورد، قلبش را با این نیزه که آن را تیز تیز تراشیده ام. سوراخ کنم و بشکافم. من، در بسیار خواستن، چیزی نو را بنیان نهاده ام. من می توانستم پدر این دختر را از پای درآورم، و مادرش را، و برادرش را، و آنگاه دختر را با خود به قبیله ی خود ببرم تا برای من فرزند، و فرزند، و فرزند بیاورد؛ اما من دلم نمی خواهد این دختر را گریان ببینم و گریان به کلبه ی خویش ببرم. پس، درماندگی کردم، و درماندگی مرا به فرمان بری از او واداشت، و این به فرمان اوست که چنین نیزه یی را تراشیده ام ..... اینک من، شکلی نو از خواستن و بسیار خواستن را به قبیله ی شما آورده ام که زمین و آسمان را دیگر گون خواهد کرد ..
- آه .. بیا این جام را نگاه کن! هنوز، بعد از هشت هزار سال، از آن عطر عشق برمی خیزد.
- مرد! خودت را پیر کردی بسکه با این جام کلنجار رفتی. این همه کوبیدن، تراشیدن، نقش انداختن به خاطر دختری که خوبروی و خوش اندام هم نیست؟ بس کن مرد! بس کن! کمر دو تا شده ات دیگر راست نخواهد شد ..
- درباره ی خوبرویی دخترک، بهتر است دهانت را ببندی تارت را از دست ندهی؛ اما در باب کاری که بر این جام می کنم، راستش می ترسم که باز هم نپسندد؛ باز هم رضا ندهد که آن را بالای سرش بگذارد و در آن شربتی به شیرینی و تلخی دوست داشتن بنوشد. |
- نترس مرد، نترس! خواستن با بزدلی کنار نمی آید. برو، جام را بی پروا به دستش بده و از او بخواه که با تو زندگی کند؟
- اگر نپذیرد؟