نام کتاب: یک عاشقانه آرام
که بسیاری پیش از ما رفته اند، چرا نباید، باز، اعتقادمان را به پیمودن چنین راهی، با صدای بلند، بیان کنیم؟
حتی بسیار قطعی و مسلم، هیچ امیدی نیست که ذره یی از ناامیدی را در خود نداشته باشد، و هیچ خوش بینی ساده دلانه یی نیست که قدری بدبینی را چاشنی نکرده باشد.
عکس این واقعیت. اما، بسیار دلنشین تر از خود این واقعیت است. هیچ یأس مسلمی نیست که قطره یی از امید را در قلب خود نگه ندارد، و هیچ بدبینی مفرطی نیست که مملو از ذرات شناور خوش بینی نباشد. اگر بپذیری که برای اغلب انسان ها، رویای نوعی معجزه وجود دارد، که وقوعش، آن را از معجزگی می اندازد و تبدیل به محصولی ایمانی - ارادی که نهایتا، اتفاق نیز در آن سهمی دارد می کند. باید بپذیری که نمی توان. تحت هیچ شرایطی، تسلیم نگره های ناامید کننده ی بدبینانه شد. بنابراین، باید امید را باز گفت - حتی به صورت ساده ترین انشای یک طفل مدرسه یی.
آیا، تو می گویی، در زندگی آدم های واقعا خوشبخت، رازی هست؟
گمان نمی برم. همانگونه که دیگر معجزه یی در کار نیست و جادویی، و کرامتی، رازی هم در کار نیست. «گمان» یعنی چه؟ اصلا و قطعا رازی در کار نیست.
راز، فقط ایجاد دلهره می کند. همین. من به سرسختانه جستن، یافتن، شناختن، به کار گرفتن و باز جستن معتقدم.
من نه به گرسنه نگه داشتن خویش اعتقاد دارم نه به سیری نفرت انگیز. هر دوی اینها، مصرفی کردن یک کشتن است. دوام، در مصرف کردن است و به کار بردن. نه در مخفی داشتن و دفن کردن. پیوسته پر و لب به لب نگه داشتن، فاسد کردن است. پر کردن، خالی کردن و باز پر کردن، زندگی ست. یادت باشد که من از هیچ چیز که در آن رگه هایی از عدم طهارت باشد سخن نمی گویم. عشق، امری یکباره است، لذت بردن، امری تکرارپذیر. هرگاه شاعری را یافتی که می گفت: «در زندگی خود، دو بار عاشق شده ام»، بدان که هرگز عاشق نشده است او چیز دیگری را با عشق، اشتباه گرفته است؛ چیزی که می تواند ده هزار بار هم تکرار شود. این است که می گویم خواستن هم همیشه عشق نیست. باید یک دار کوچک علم کنیم - در آن گوشه، و تو نزد یکی از استادان بافندگی فرش بروی و یاد بگیری که چگونه

صفحه 106 از 173