می گوید: کسی که با حرف این و آن، دف زدن را رها کند، بی حرف
این و آن هم رها می کند. دف زن باید که فقط صدای دفش را بشنود نه پر حرفی های این و آن را
عسل می خندد. پسرک، شادمانه کف می زند.
دخترم در خواب شاید خواب های خوش می بیند که اینگونه پیاپی لبخند می زند. «فرشتگان، با او به گفت و گو نشسته اند. »
چقدر آرامش ..
چیزی هست - یقینا هست - به نام وجدان که می توانی به آسانی با یک گلوله خلاصش کنی و برای همیشه از شر حضور ترشرویانه اش راحت شوی؛ اما در این حال، دیگر هیچگاه عطر شادی خالص را نیز استشمام نخواهی کرد، و صافی کمرنگ اما عمیق آرامش - خواب بی دغدغه یی در یک بعدازظهر بهاری - بر زندگی ات جای نخواهد گرفت و حتی روی قاب کوچک آن .
چقدر آرامش -
این حق من است که راضی باشم؛ اما باز - مثل سیاسی های ساده ی جوان پر شور- فکر فروشندگان وامانده ی مواد مخدر در سراسر وطن؛ فکر رشوه خوارانی که زندگی ما مردم را بر لب پرتگاه آورده اند و هنوز شهوت کورشان برای باج خواهی. دمی فرو نمی نشیند؛ فکر آنها که هنوز شلاق صاحبخانه ها بر تن نازک زندگی شان به خشونتی خونین خط می اندازد؛ فکر بیمارانی که طبیبان، هرگز دردهایشان را حس نمی کنند، پل خاطره ی طربخانه هایی را در خویش زنده نگه می دارند که باز باید حق ملاقات با بیماران شان را، تابستان ها، در آنجا خرج کنند؛ و فکر شبه روشنفکرانی که محور جمیع اندیشه هایشان پوزخند زدن به میهن پرستان و مؤمنان است و نان از راه خیانت خوردن و شهوت سفر به غرب و به اسم حضور در سنگری سیاسی، بر سر سفره ی اجانب نشستن و زحمتکشان را مستمسک عیاشی های خود کردن، و فکر کارمندان پیری که می شناسیم شان که هرچه می کنند نمی توانند حقوق شان را بالمناصفه، بین طلبکاران شان تقسیم کنند و پیوسته به گریه می افتند، فرصت نمی دهد که زیستنی بی اضطراب را تجربه کنم؛ و مجموع همین دلشوره ها هم نمی گذارد که زندگی ام را
این و آن هم رها می کند. دف زن باید که فقط صدای دفش را بشنود نه پر حرفی های این و آن را
عسل می خندد. پسرک، شادمانه کف می زند.
دخترم در خواب شاید خواب های خوش می بیند که اینگونه پیاپی لبخند می زند. «فرشتگان، با او به گفت و گو نشسته اند. »
چقدر آرامش ..
چیزی هست - یقینا هست - به نام وجدان که می توانی به آسانی با یک گلوله خلاصش کنی و برای همیشه از شر حضور ترشرویانه اش راحت شوی؛ اما در این حال، دیگر هیچگاه عطر شادی خالص را نیز استشمام نخواهی کرد، و صافی کمرنگ اما عمیق آرامش - خواب بی دغدغه یی در یک بعدازظهر بهاری - بر زندگی ات جای نخواهد گرفت و حتی روی قاب کوچک آن .
چقدر آرامش -
این حق من است که راضی باشم؛ اما باز - مثل سیاسی های ساده ی جوان پر شور- فکر فروشندگان وامانده ی مواد مخدر در سراسر وطن؛ فکر رشوه خوارانی که زندگی ما مردم را بر لب پرتگاه آورده اند و هنوز شهوت کورشان برای باج خواهی. دمی فرو نمی نشیند؛ فکر آنها که هنوز شلاق صاحبخانه ها بر تن نازک زندگی شان به خشونتی خونین خط می اندازد؛ فکر بیمارانی که طبیبان، هرگز دردهایشان را حس نمی کنند، پل خاطره ی طربخانه هایی را در خویش زنده نگه می دارند که باز باید حق ملاقات با بیماران شان را، تابستان ها، در آنجا خرج کنند؛ و فکر شبه روشنفکرانی که محور جمیع اندیشه هایشان پوزخند زدن به میهن پرستان و مؤمنان است و نان از راه خیانت خوردن و شهوت سفر به غرب و به اسم حضور در سنگری سیاسی، بر سر سفره ی اجانب نشستن و زحمتکشان را مستمسک عیاشی های خود کردن، و فکر کارمندان پیری که می شناسیم شان که هرچه می کنند نمی توانند حقوق شان را بالمناصفه، بین طلبکاران شان تقسیم کنند و پیوسته به گریه می افتند، فرصت نمی دهد که زیستنی بی اضطراب را تجربه کنم؛ و مجموع همین دلشوره ها هم نمی گذارد که زندگی ام را