نام کتاب: یک عاشقانه آرام
- هاه! باید او را می دیدی. یک کتابخانه ی نفیس تخصصی در باب معماری دارد. داشت - اما حتی اشتباها یک دیوان حافظ و مولوی در کنار آن مجموعه ی نفیس جای نگرفته بود. مددی پرسید:
"هیچ کتاب فارسی ندارید؟ "
گفت: "فارسی زبان ناقص نارسایی ست، با این زبان هیچ مطلبی را نمیشود بیان کرد". من بهت زده او را نگاه میکردم و او با نفرت بینی اش را می گرفت و می گفت: "حالم از این مملکت بهم می خورد. بوی گند این مردم بی سروپای گدا گشنه دلم را آشوب میکند".
بعد به آموزشگاه می روم و دوساعت درس میدهم. شاگردانم را بسیار دوست میدارم - گرچه شر و بی تاب هستند.
قدری خرید می کنم. تو، آقا پسر، و دخترک را بر میدارم و به خانه میرویم. مادر، باقالاقاتوق درست کرده است. تو دوست داری یا اینطور نشان میدهی. سبزی خوردن براق با تربچه های سرخ سرخ و پیازچه های از سفید به سبز سیر و یک قطعه کوچک پنیر خانگی.
«حالم از آنها که اینطور چیزها را نقاشی میکنند به هم میخورد» چطور است که نمی فهمند باید عین طبیعت را به نفس طبیعت واگذار کنند؟ هنر، افزودن است؛ کارکرد خلاقه ی مغز را مضاف کردن بر واقعیات. ترشی هفت بیجار، کمی دالار بسیار شور به جای نمک، زندگی در معمولی ترین شکلش میتواند زیبا باشد. دیگر معجزه ایی در کار نیست. سفره ی قشنگ، بخش قشنگی از زندگیست، سفرهی قشنگ، اما نه مملو از غذاهای گوناگون، که طعم همه چیز را لکه دار می کند و طعم حیثیت انسانی را نیز.
- اینها را صدبار گفته یی - تا روزی که زنده ام میگویم، تو هم جمله ات را باز می گویی، و باز بگو! بعد از شام می نشینم به ساز زدن. مادر می گوید: سر پیری و معرکه گیری، تا حسنی تارزن شود، گوش همسایه ها کر شود. می گویم: تو سواد داری. «زن» با «کر» قافیه نمی شود. می گوید: خوب گفتن مهم است نه قافیه باختن می گویم: پس این خوب را به عسل نگو، ساز را کنار می گذارد.

صفحه 103 از 173