نام کتاب: یک عاشقانه آرام
- مهری فردا، گمانم، مرخص می شود. حالش خوب است. می رود که باز قالی ببافد. فاطمه هم، یک روز، شاید برود. فقط می دانید؟ باز، اشک راه بندان بزرگ گذرگاه روح برویم. «سفره را جای دگر پهن کنیم»
• بیازمای! زیان نخواهی دید؛ فقط بچه ها هستند که روح ما را به بلوری نازک تر و نرم تر از بخار روی شیشه ی پنجره های زمستانی تبدیل می کنند - که مختصری حرارت، می تواند. آن را به قطره های اشک جاری مبدل کند؛ و فقط با چنان روحی ست که می توانی عشق را به عمق اقیانوسها ادراک کنی؛ و تنها در پناه چنین ادراکی ست که قادری در بی زمانی و بی تاریخی بویایی، زندگی را دریابی
کار، سه شنبه روزی ست که باید با کار پیوسته ی کمر سکن، عرق ریزان و دوان، آن را انباشت. روز تا سر در کار فرو رفتن. روز جبران «کفاره ی شراب خوری های بی حساب » تو به مهد کودک می روی۔ شتابان، من سرخانه، به شاگردانم می رسم. پسرک را - که
دیگر چندان هم پسرک نیست - به مهد کودک می آورم تا ناهار با تو باشد. من و آقای مددی برای دیدن و شاید خریدن چند کتابخانه ی شخصی میرویم. با یکی از فروشندگان به توافق میرسیم. تحصیل کرده و آقا و خوش پوش است. قهوه ی فرانسه مینوشد و مختصر تعارفی هم میکند که رد میکنیم. تشنه ی پریدن است. گذرنامه و بلیط و اجازه ی خروج و روادیدش - به قول خودش- همه حاضر است. چمندان ها را بسته. چیز زیادی با خود نمیبرد. تمام دارایی اش را به ارز تبدیل کرده و در جریان تبدیل کردن است. فقط دشنام میدهد. هر
حرکتی که میکند با یک دشنام همراه است. یک روز به خود دشنام خواهد داد. رکیکترین دشنام های عالم را. یک روز خواهد دید که از وطن و مردم وطن میتوان گریخت اما از چنگ گندیدگی روح خویش گریختن ممکن نیست. یک روز در غربت به زار زدن خواهد افتاد، به ندامتی زارزنان.
- هزار بار گفته ام گیله مرد خوش خیال ساده دل! برای آنکه به چنان روزی بیفتد باید که چیزی، ودیعه یی، در روحش نهاده باشند. او یک مبارز سیاسی نیست که به علت تقابل مجبور به هجرت شده باشد. هست؟

صفحه 102 از 173