نام کتاب: یک عاشقانه آرام
- همسرم، این بانوی جوان، اهل آذربایجان است، به «به قندان» می گوید«گندان» و به غروب می گوید «گروب» من، لهجه ی آذزی اش را دوست دارم. یک روز، اگر یاد بگیرد که به قندان بگوید قندان، دیگر «بانوی آذری من »نیست.
- همه ی اینها را آن دفعه هم گفته بودید، آقا! |
- هاه! بله ... من از آن شاگرد مدرسه هایی هستم که درسم را طوطی وار یاد می گیرم. آ« دفعه، اما، پسری اینجا بود که حالا نیست؛ دختری هست که آنوقت نبود.
- راست می گویید، آقا! حالا بگویید که خانم خوشگل شما به «قره قروت» و «قنداق»و« قوری» چه می گویند، و صدای آواز خروس را چگونه تقلید می کنند . البته اگر بدشان نمی آید.
- چرا بدم بیاید دخترم؟ داشتن لهجه که گناه نیست. گناهکاران باید شرمسار باشند نه لهجه داران. اما تو هم یک حقه باز به تمام معنی هستی ها!
بچه ها می خندند. قهوه، به شیرینی لبخند می زند. پرستاران، دو تا شده اند. مأمور نظافت هم از راه رسیده است.
عسل می گوید: آ« دفعه، شوهرم- همین آقا- گفت که من آذری هستم؛ اما من نگفتم که او اهل گیلان است. گفتم؟
- نه، پس حالا شما بگویید که شوهرتان به قره قروت و قنداق و قندان چه می گوید. - تو واقعا حقه بازی دختر ؛ اما، راستش، من نمی توانم تقلید حرف زدن او را در بیاورم. - می بره قربان بگردم الهی! - یعنی چه؟
- یعنی «خیلی دوستتان دارم خانم! »همیشه به دیدن ما بیایید. با گل واقعی یا خیالی، فرق نمی کند. با آب نبات یا بی آب نبات هم فرق نمی کند. آنچه ما را اینجا خیلی اذیت می کند، تنهایی ست، خانم! |
می گویم؛ سه نفر آدم. در کنار هم، باز هم تنها؟ تو چه حرفها می زنی. دخترم!

صفحه 101 از 173