بچه ی دوم، فریاد زنان می گوید : من گل نرگس دارم
آه بانو! آ« دسته گل نرگس مرطوب، کنار پل، در مه کاملا واقعی خوشبو ...) - می بینی ؟ مه مصنوع نمی خواهد، مه اگر بود. ما، بچه ها را، هیچ نمی دیدیم.
(- مه اگر بود، آن طبیبانی را که به درد بچه ها نمی رسند تا بچه ها، پرپر زنان، بمیرند هم نمی دیدیم. نعمتی بود برای خودش.
- نبود درد، باقی می ماند؛ مرگ هم بچه های غمگین تر می مردند. - خب ... بحث نکن!)
الباقی گلهای خیال را، می گذارم در گلدان بزرگی که روی زمین است. و خیلی هم زشت. انگار که ما مردم، یادمان رفته که هیچ گلدانی به زیبایی گلدان سفال آبی لالجین ما نیست.
(- آقا! ما می خواهیم باز هم از همان ظرف های سفال آبی فیروزه یی بسازیم، اما دیگر لاجورد اصل پیدا نمی شود. عسل اصل، دولت باید لاجورد خوب را برای ما وارد کند. لعاب ناب ماندگار : والا، بعد از این، گنبدهای مسجد ها هم قهوه یی خواهند شد.
- و دیگر، گنبد ها، پلی میان انسان و خدا نخواهند بود.)
تیغ یک گل، گل سرخ خیال سرخ، می رود در دستم. می گویم: «آخ» و با زحمت، بیرونش می کشم.
- خلاص! همه می خندند. باز می خندند. من می فهمم که اگر بازی را دنبال کنم، روز خوبی خواهد شد ...
مرد، به همسرش می گوید: «بنشین! » و خود نیز روی چارپایه ی خیال می نشیند. بچه ها ریسه می روند. مرد می گوید: « من و خانم- این بانوی جوان - هر دو تامان کارگریم. ئر خانه های مردم کار می کنیم. یا در مهد کودک ها، یا در خانه ی خودمان - باز هم برای مردم. البته کتاب کهنه هم می فروشیم. ما یک پسر داریم تقریبا هم سن شما، و یک دختر. قد یک عروسک بانو! راستی یادت باشد چند تا از آن عروسکهای ایرانیهم درست کنی و برای این بچه ها بیاوری.
کشم
- چشم!
آه بانو! آ« دسته گل نرگس مرطوب، کنار پل، در مه کاملا واقعی خوشبو ...) - می بینی ؟ مه مصنوع نمی خواهد، مه اگر بود. ما، بچه ها را، هیچ نمی دیدیم.
(- مه اگر بود، آن طبیبانی را که به درد بچه ها نمی رسند تا بچه ها، پرپر زنان، بمیرند هم نمی دیدیم. نعمتی بود برای خودش.
- نبود درد، باقی می ماند؛ مرگ هم بچه های غمگین تر می مردند. - خب ... بحث نکن!)
الباقی گلهای خیال را، می گذارم در گلدان بزرگی که روی زمین است. و خیلی هم زشت. انگار که ما مردم، یادمان رفته که هیچ گلدانی به زیبایی گلدان سفال آبی لالجین ما نیست.
(- آقا! ما می خواهیم باز هم از همان ظرف های سفال آبی فیروزه یی بسازیم، اما دیگر لاجورد اصل پیدا نمی شود. عسل اصل، دولت باید لاجورد خوب را برای ما وارد کند. لعاب ناب ماندگار : والا، بعد از این، گنبدهای مسجد ها هم قهوه یی خواهند شد.
- و دیگر، گنبد ها، پلی میان انسان و خدا نخواهند بود.)
تیغ یک گل، گل سرخ خیال سرخ، می رود در دستم. می گویم: «آخ» و با زحمت، بیرونش می کشم.
- خلاص! همه می خندند. باز می خندند. من می فهمم که اگر بازی را دنبال کنم، روز خوبی خواهد شد ...
مرد، به همسرش می گوید: «بنشین! » و خود نیز روی چارپایه ی خیال می نشیند. بچه ها ریسه می روند. مرد می گوید: « من و خانم- این بانوی جوان - هر دو تامان کارگریم. ئر خانه های مردم کار می کنیم. یا در مهد کودک ها، یا در خانه ی خودمان - باز هم برای مردم. البته کتاب کهنه هم می فروشیم. ما یک پسر داریم تقریبا هم سن شما، و یک دختر. قد یک عروسک بانو! راستی یادت باشد چند تا از آن عروسکهای ایرانیهم درست کنی و برای این بچه ها بیاوری.
کشم
- چشم!