نام کتاب: یک روز دیگر
واوه هه، چارلی، تو خوبی ؟
دستش را به طرفم دراز می کند. بعد انگار که میداند نباید این کار را بکند دستهایش را عقب می کشد.
مصمم به ادامه ی کار می گویم: نگران نباش.
او تماشا می کند. من ادامه می دهم. تیغ را از روی فک به طرف گردنم می کشم. وقتی کارم را تمام می کنم او گونه اش را به یک دستش تکیه میدهد و لبخند می زند. به لهجه ی انگلیسی زمزمه می کند: خدایا، موفق شدی. این حرف باعث می شود احساس خوبی پیدا کنم. می گوید: «حالا صورتت را بشوره

صفحه 98 از 203