نام کتاب: یک روز دیگر
خواهرم دارد گریه می کند. مادرم می گوید: «اوضاع روبراه است. چیزی نبود.»
به دیوار تکیه می دهم. مادرم خواهرم را بغل می کند. جنان آه بلندی می کشد که هر گز نشنیده ام کسی این طور آه بکشد.
می پرسم: «کی بود؟ ب ا
مادرم می گوید: «هیچی، هیچکس. اما می دانم دارد دروغ می گوید. می دانم کی بود.
دستش را دراز می کند، چارلی، یا اینجا. خودم را دور از او نگه می دادم، بازوهایم را به بدنم چسباندهام. مرا به طرف خودش می کشد. از دستش عصبانی هستم. تا روزی که برای همیشه این خانه را ترک کنم از دستش عصبانی خواهم بود. می دانم چه کسی بوده و از این عصبانی هستم که او نمی گذارد پدرم اینجا بماند.

صفحه 95 از 203