نام کتاب: یک روز دیگر
می پرد روی تخت من. من کف دستهایم را به تشک فشار میدهم نمی دانم باید چه کار بکنم.
ادرم آهسته در را باز می کند. زمزمه می کند: اینجا بمانید. می خواهم به او بگویم که چوب را غلط در دست گرفته، اما او رفته.
خواهرم کنار من میلرزد. شرمنده ام که در کنجی با او مانده ام.ا بنابراین با آنکه چنان دکمه های پیژامه ام را می کشد که چیزی نمانده
کنده شوند، بی سروصدا از رختخواب بیرون می آیم و به طرف چار چوب در :بت و .
هر بدر په می... الههای ناشی از وارد شدن فشاری به کف خانه را از راهرو می شنوم، دزدی را با چاهو رجسم می کنم. صدایی می شنوم که گرومپ گروه آرامی به نظر می رسد. صدای پا می شنوم. مرد دیوار بزرگ و ناخوشایندی را مجسم می کنم که دارد به طبقهی بالا و به سراغ من و خواهرم می آید. بعد یک چیز واقعی میشنوم، صدای ضربه ای محکم. بعد.... می شنوم که... حرف می زنند؟ این صدای
حرف زدن است؟ بله. ته. صبر کنید، این صدای مادرم است، درست است؟ می خواهم به طبقه پایین بدوم. میخواهم بدوم و دوباره به رختخواب بروم. صدایی بم تر می شنوم - این یک صدای دیگر است؟ صدای یک مرد
آب دهانم را قورت میدهم چند لحظه بعد، می شنوم دری بسته می شود. محکم. بعد صدای نزدیک شدن قدم ها را می شنوم.
صدای مادرم قبل از آنکه خودش وارد شود شیده می شود. دارد می گوید: «اوضاع روبراه است، اوضاع رو به راه است. دیگر نجوا نمی کند. با سرعت بین دو اتاق می رود و می آید و وقتی به سرعت به طرف خواهرم می رود از کنار من می گذرد و به موهایم دست می کشد. چوب یسبال را رها می کند و چوب با صدا به زمین می خورد.

صفحه 94 از 203