نام کتاب: یک روز دیگر
دفعاتی که مادرم از من حمایت کرد
از رفتن پدرم سه سال می گذرد. اواسط شب، از صدای پاهای خواهرم
که دارد این به طرف مال می رود بیدار می شوم. او همیشه به اتاق خواب مادرم میدود. سرم را در بالش فرو می کنم، دوباره خبر أبی بر
ناگهان مادرم در اتاق من است. با صدای بلند زمزمه می کند: «چارلی چارلیا چوب بیسبال تو کجاست؟ روی آرنجم بلند می شوم، غرولندکنان می گویم: چیه خواهرم می گوید: وهی م س و مادرم می گوید: «چوبیسباله
چوب پسیال را برای چی می خواهی ؟ خواهرم می گوید: «هیس سمیه
خواهرت یک صدایی شنیده. و توی خانه دزد هسته؟ خواهرم می گوید: وهیسی سه
قلبم به شدت می زند. با وجود بچه بودن، در مورد دزدهایی که مثل گربه های شبروند چیزهایی شنیده ایم (اگر چه فکر می کنیم آنها شبها می آیند و گربه ها را می دزدند) و در مورد دزدهایی هم شنیده ایم که به زور وارد خانه ها می شوند و دست و پای اهالی خانه را می بندند. فوراچیز بدتری را مجسم می کنم: متجاوزی که تنها هدفش کشتن همه ی ماست
چارلی؟ چوبیسال؟
گنجه را نشان می دهم، پنهام به شدت بالا و پایین می رود. مادر لوئیزویل اسلاگر باهم را پیدا می کند. خواهرم دست او را رها می کند

صفحه 93 از 203