به کلی اشتباه می کردند. وضع من خوب نبود. گفتم: از شغلم بیزارم.
خانم تلما شانه بالا انداخت: خوب... گاهی پیش می یاد. نمیتونه از ساییدن وان حمامت بدتر باشه، میتونه؟ پوزخند زد. تو کاری را انجام میدی که برای حفظ کانون خانواده ات باید بکنی. این طور نیست، پزی؟
آنها را در حال به پایان رساندن کارشان تماشا می کردم. فکر کردم چند سال خانم تلما جاروبرقی کشیده یا وانهای حمام ها را ساییده تا بچه هایش را سیر کنا۔، مادرم باید چقدر سر را با شامپو شسته باشد یا چقدر مو رنگ کرده باشد تا ما را می کند. و من؟ من ده سال بازی کرده بودم - و بیست سال می خواستم. ناگهان خجالت کشیدم.
خانم تلما گفت: «خوب، حالا عب شغلی که داشتی چی بود؟
دفتر فروش را مجسم کردم، میزهای آهنی، نور اندک چراغ های فلورسنت.
زیر لب گفتم: نمی خواستم معمولی باشم. مادرم سرش را بلند کرد. «چارلی، معمولی یعنی چی؟*
خودت میدانی. کسی که فراموش می شود.ه
صدای جیغ بچه ها از اتاق دیگر شنیده شد. خانم تلما صورتش را به طرف صدا برگرداند. لبخند زد. این چیزی است که نمی گذارد من فراموش شوم.
چشم هایش را بست تا بگذارد مادرم روی آنها کار کند. نفسی کشید و بیشتر در تخت فرو رفت.
ناگهان گفتم: «ما من کانون خانواده ام را حفظ نکردم.ه مادرم به علامت سکوت انگشتش را روی لبهایش گذاشت.
خانم تلما شانه بالا انداخت: خوب... گاهی پیش می یاد. نمیتونه از ساییدن وان حمامت بدتر باشه، میتونه؟ پوزخند زد. تو کاری را انجام میدی که برای حفظ کانون خانواده ات باید بکنی. این طور نیست، پزی؟
آنها را در حال به پایان رساندن کارشان تماشا می کردم. فکر کردم چند سال خانم تلما جاروبرقی کشیده یا وانهای حمام ها را ساییده تا بچه هایش را سیر کنا۔، مادرم باید چقدر سر را با شامپو شسته باشد یا چقدر مو رنگ کرده باشد تا ما را می کند. و من؟ من ده سال بازی کرده بودم - و بیست سال می خواستم. ناگهان خجالت کشیدم.
خانم تلما گفت: «خوب، حالا عب شغلی که داشتی چی بود؟
دفتر فروش را مجسم کردم، میزهای آهنی، نور اندک چراغ های فلورسنت.
زیر لب گفتم: نمی خواستم معمولی باشم. مادرم سرش را بلند کرد. «چارلی، معمولی یعنی چی؟*
خودت میدانی. کسی که فراموش می شود.ه
صدای جیغ بچه ها از اتاق دیگر شنیده شد. خانم تلما صورتش را به طرف صدا برگرداند. لبخند زد. این چیزی است که نمی گذارد من فراموش شوم.
چشم هایش را بست تا بگذارد مادرم روی آنها کار کند. نفسی کشید و بیشتر در تخت فرو رفت.
ناگهان گفتم: «ما من کانون خانواده ام را حفظ نکردم.ه مادرم به علامت سکوت انگشتش را روی لبهایش گذاشت.